تبلیغات
فایز دشتی - داستان فایز و پری (2)
پنجشنبه 22 اسفند 1387  12:34

روایتی دیگر چنین می گوید که فایز دشتی در ایام جوانی بر اثر اختلاف با روئسای روستای کردوان دشتی از آنجا تبعید می شود و به نا چار راه "شُنبه " (یکی از روستاهای شهرستان دشتی) را در پیش میگیرد که عمه اش در آنجا ساکن بوده . از قضا پس از چند مدت توقف در روستای شنبه به مرض حصبه دچار میشود . عمه اش برای اینکه دیگران از این بیماری مصون و در امان باشند ٬ فایز را به قلعه ای ویران و متروک دور از شنبه میفرستد و کنیزی را واسطه قرار می دهد که هر روز و شب غذا و آب و سایر مایحتاج را برای فایز ببرد . چند شبانه روز اینکار تکرار می شود . شبی از شب ها که فایز چشم به راه کنیز می نشیند ٬ سه زن را میبیند که بسویش می آیند . سه زن زیبا ٬ سه حور ٬ سه پری پیکر ٬ سه زن که با دیگر زنان تفاوت فاحش دارند ٬ اما فایز هرگز آنها را ندیده است و نمی شناسد . زنان در نزد فایز می نشینند اما ساکت و خاموش ٬ و فایز هم که مات و مبهوت مانده قدرت تکلم ندارد . از چشمان فایز وحشت می بارد . اما این وحشت ادامه نمی یابد  ٬ هنگامی که می بیند یکی از زنان دستمالی را باز می کند که در آن سه سیب و سه انار و سه به گذاشته و در پیش فایز می نهند ٬ بی هیچ گفتگویی و هر سه ناگاه ناپدید می شوند و فایز را در بهتی باور نکردنی و عمیق باقی میگذارند . دیگر شب که فرا می رسد به گونه معمول فایز  در انتظار کنیز و رسیدن شام بسر می رود که ناگاه دونفر از زنان شب پیشین با دستمالی در دست هویدا می شوند . باز هم سکو ت است و خموشی که حاکم بر پیرامون فایز است . هنوز کنیز نیامده و فرصتی که آنان دو سیب ٬ دو انار و دو به را به فایز بدهند . نگاه فایز توام با بهت است و تعجب و یاری سخن گفتن را ندارد . ٬ چرا که چنین پریرویانی را تا کنون ندیده ٬ تنها در افسانه ها  خوانده است  و در قصه ها شنیده ٬ نگاه او نگاهی است که نور عشق و دلدادگی از آن ساطع است . سوم شب فرا میرسد ٬ شب سرنوشت ٬ شب شور و التهاب ٬ شب اضطراب و اخذ تصمیم ٬ فایز دیگر به کنیز و شام نمی اندیشد  . هر چه در سر دارد فکر دلداده است و قصه دلدادگی  وشیدایی . و انتظار به پایان میرسد زمانی که می بیند باز هم همان دو زن ٬ همان دو پریرو ٬ پریرویان شب پیشین ٬ با دستمالی در دسش ظاهر میگردند . اما فایز هم  از برکت معجزه عشق و شیدایی  نیرویی یافته  و تاب گفتاری . فایز دیگر آن فایز بیمار و مبهوتی نیست که توان و یاری گپ زدن را نداشته باشد . می خواهد از این بازی آگاه شود . می خواهد عشق خود را بنمایاند . اما چگونه ؟ برای یک روستایی ساده دل و محبوب کارساده ای نیست با پریرویی و پریزادی به گفتگو نشستن ٬ آن هم از عشق سخن به میان آوردن . ولی چاره چیست ؟ باید در کار عشق دریادل بود و دل به دریا زد . باید از جان مایه گذاشت و بی ترس و وحشتی پیش رفت .٬ خنجر ٬ تیر ٬ وحشت ٬ آب و آتش چیزهایی نیستند که جلوی عشق را سد کنند و مانع پیشرفت آن شوند . فایز تحمل خود را از دست می دهد و قضیه را جویا می شود و علت این عیادت ٬ سبب این رسیدگی و محبت را ٬ راز این دوستی را می خواهد بداند . اما فایز به احساسی تازه دست می یابد ٬ احساسی که قوت قلب برایش به ارمغان می آورد . از نگاه پری کوچکتر ٬ از چشمان آن دختر زیبارو ٬ آن پریزاد احساس میکند که عشقی دوسره و دوجانبه در حال تکوین است . عشقی که پایانش نامعلوم است .

فایز دشتی - مجتبی سعیدی

آن که بزرگتر است ٬ آنکه مادر است ٬ دستمال را باز می کند که در ان یک سیب ٬ یک انار و یک به است و جلو فایز میگذارد و می گوید : «پریشب ما سه نفر بودیم  که به دیدارت آمدیم تا تو را شفا بخشیم  . هر دو از دختران منند . آن که پریشب با ما بود ٬ دختر بزرگم بود که دیشب او را به خانه شوهر فستادم و این یکی دختر کوچک من است که به تو دل باخته است و چون ار نیت تو آگاهیم ٬ آمده ام تا او را به رسم پریان به عقد و ازدواج تو در آورم اما به یک شرط و آن این است که هرگز این راز را با آدمیزادی در میان نگذاری که اگر پیمان بشکنی و راز ما و دختر را با کسی در میان نهی با تو قطع پیمان کنیم و تنهایت گذاریم » .

فایز عهد میبندد که داستان را با کسی در میان ننهد و راز را برملا نسازد . همان شب ازدواج فایز با پریزاد سر میگیرد . از سویی کنیز هر چه خوراک برای فایز می آورد دست نخورده آن را برمیگرداند و این موضوع کنجکاوی نزدیکان و بستگان فایز را بر می انگیزد . دو هفته از عروسی آنان می گذرد . به ناچار عمه فایز و سایر خویشاوندان در اندیشه چاره می افتند و به نزد او می آیند و سبب را جویا می شوند ٬ علت نخوردن غذا را و علت بهبودی یافتن بی هیچ دارویی . فایز سکوت را شایسته تر می داند ٬ اما اصرار است و پا فشاری ٬ همه می خواهند از این راز آگاه شوند . «آخه تو که نه پری هستی ٬ نه فرشته و نه دیو ٬ از خاکی نه از آتش ٬ تو به آب و غذا احتیاج داری چرا غذا نمی خوری ؟»  و باز هم سکوت است  و خموشی . قرآن می آورند و فایز را به قرآن سوگند می دهند که ماجرا را بازگو کند ٬ فایز میگوید : «پس بی شک شما به فکر نابودی و زوال منید و گر نه در دانستن این راز اصرار نمی کردید » . جواب میدهند که : «ما تو را دوست داریم و در اندیشه نابودی تو نیستیم ٬ با این حال می خواهیم از قضایا با خبر شویم ٬ ما میخواهیم بدانیم که تو با چه کسی رابطه برقرار کرده ای یا عاشق چه کسی هستی ؟» و فایز که قرآن را در پیش خود میبیند می گوید : «مرا بحال خود واگذارید ٬ بدانید که گفتن همان است و بدبختی و هلاکت من همان . شاید هم بین من و  پری رابطه ای و عشقی باشد . شما را با آن چه کار است ؟» و بدین طریق فایز عشق و رابطه خود را برملا می سازد و آشکار می کند . اما خود می داند که قصه عشق او با پری پایان می پذیرد و دیگر پریزاد را نخواهد دید و پری او را نخواهد پذیرفت و او ماند و باری و کوهی از اندوه و غم که گفته است :

فایز دشتی - مجتبی سعیدی


جمعی نیز می گویند که روزی فایز برای انجام کاری و دادوستدی به بندر بوشهر می رود و تصادفا" چشمش به ترسازاده ای زیباروی و دلربا که در بالکن کلیسایی یا عمارتی ایستاده است و بیرون را تماشا می کند می افتد و در دم بدو دل می بازد . گویا فایز چند بار از آن محل عبور می کند و با آن ترسا زاده دیداری تازه . بعید نیست که فایز باب گپی هم با او باز کرده باشد و دختر عیسوی هم از چهره مردانه و دوست داشتنی و موهای جوگندمی فایز جوان و قوی بدش نیامده و جواب او را داده باشد  و یا نه به خاطر عشق و دوستی بلک هب خاطر انسانیت و یا حتی ترحم و یا صفا و صداقت روستاییش بافایز سخنی رد و بدل کرده باشد . فایز او را به منزله بتی می بیند و حاضر می شود که به خاطرش از همه چیز خود حتی از دین و ایمانش بگذرد ٬ ولی به علل گوناگون از جمله اختلافات مذهبی و طبقاتی نمی تواند به وصال معشوقه برسد .

فایز دشتی - مجتبی سعیدی

صنم سر خیل ترسا زادگانی

مهی اما نه اندر آسمانی

مسیحا مردگان را زنده می کرد

تو هم جان میدهی هم جان ستانی

 

و به ناچار آزرده دل و مایوس راه دشتی را پیش می گیرد و پسین گاه به چغادک میرسد ٬ پشیمان از ترک دیار یار به استراحت می پردازد و این دوبیتی را می سراید :

پسین گاهی ز بندر بار کردم

غلط کردم که پشت از یار کردم

رسیدم بر سر بست چغادک

نشستم گریه بسیار کردم

 برگرفته از کتاب ترانه های فایز

http://www.fayez1.blogfa.com/


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دوازدهم)..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دوبیتی هایی از فایز دشتی..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری یازدهم)..........شنبه 19 اسفند 1391

کد پیشواز شروه ایرانسل..........یکشنبه 8 بهمن 1391

.............یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود چاووشی..........یکشنبه 7 آبان 1391

برای فایز..........یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دهم)..........شنبه 6 آبان 1391

فروش اینترنتی مجموعه "شروه های محلی استان فارس"..........جمعه 5 آبان 1391

فایز دشتی..........سه شنبه 25 مهر 1391

فروش DVD "چهل ساعت شروه از چهل شروه خوان" ..........یکشنبه 16 مهر 1391

فایز دشتی..........جمعه 15 اردیبهشت 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری نهم) ..........سه شنبه 6 دی 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هشتم) ..........جمعه 15 مهر 1390

زندگی نامه فایز دشتی ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دیوان اشعار فایز ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هفتم) ..........دوشنبه 24 مرداد 1390

مراسم بزرگداشت نوه فایز دشتی در شهرکاکی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

درگذشت آخرین بازمانده فایز دشتی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

شروه دشتی ثبت ملی شد ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری ششم) ..........جمعه 24 تیر 1390

دوبیتی هایی از فایز دشتی ..........جمعه 24 تیر 1390

کلاخا یاد محدو یاد محدو ..........جمعه 24 تیر 1390

دانلود کتاب جامع الکترونیکی "فایز دشتی" ..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری پنجم)..........یکشنبه 26 دی 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 26 دی 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری چهارم)..........پنجشنبه 27 آبان 1389

دانلود شروه دلنشین دشتی با صدای ماندگار افسر شهیدی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

همه پستها