تبلیغات
فایز دشتی - مطالب دی 1387

نه یادم می کنی نه می روی یاد

به  نیکی باد   یادت    ای پریزاد

عجب  نبود  کنی   فایز فراموش

فراموشی  است  رسم  آدمیزاد

 

به سیر باغ رفتم باختم  من

نظر بر نو گلی  انداختم من

الهی  دیده  فایز شود  کور

که دلبز آمد و نشناختم من

 

 

دلم راجز  تو کس دلبر نباشد

به جز شور توام در سر نباشد

دل فایز تو  عمدا  میکنی تنگ

که تا  جای کس دیگر  نباشد

 

 

 

مه  بالانشین   پایین   نظر  کن

به مسکینان کلامی مختصر کن

بتا  فایز  غریب  این  دیار  است

محبت  با   غریبان  بیشتر  کن

 

 

فایز دشتی
 

شب آمد تا شب وصلم دهد یاد

دهد خاک  وجودم  جمله بر  باد

یقین می سوخت فایز ز آتش دل

نمی کردش  گر آب  دیده  امداد

 

 

 

گذشت  ایام  گل  ای  بلبل  زار

بکن چون من زهجران گله بسیار

گل  تو  سر زند  هر  ساله  از نو

گل   فایز   نمی  روید  دگر   بار

 

 

 دانلود عکس های بالا با کیفیت مناسب 


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 بهمن 1387
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:34

با عرض سلام

 

اینبار سه تا لالایی علی اصغر رو برای دانلود آماده کردم که خودم شب عاشورای حسینی تو حسینیه صاحب الزمان روستای کردوان سفلی ضبط کردم  . امیدوارم که دانلود کنید و از شنیدنش لذت ببرید .

شماره لالایی       با صدای    
لالایی شماره ۱ ابراهیمی لینک دانلود
لالایی شماره ۲ ایزدپناه لینک دانلود
لالایی شماره ۳ رستمی لینک دانلود

 

در آخر هم یه نوحه قشنگ با صدای عبدالله محمدیان خواه رو ضبط کردم که ظهر عاشورا خونده میشه و خیلی دلنشینه .

ذولجناح بی صاحب از میدون در آمد واویلا...............................

 

لینک دانلود

http://fayez1.blogfa.com/


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 خرداد 1388
نظرات()   
   

با عرض سلام خدمت تمامی فایز دوستان و شروه دوستان

بنا به استقبال گسترده شما دوستان عزیز از سری

 قبل دانلود شروه های دلنشین دشتی ٬ اینبار سعی

 کردم که شروه های زیباتری  را  از شروه خوان های

 شناخته شده تر  ٬ با حجمی کم برای دانلود در اختیار شما بزارم  .   

 

شماره

شروه

شروه

خوان

طول

(دقیقه)

حجم

(MG)

لینک

دانلود

۱

اسماعیلی 30       5      دانلود 
۲ اسماعیلی 28 5 دانلود
۳ اسماعیلی 29 5 دانلود
۴ اسماعیلی 30 5 دانلود
۵ خشیع 17 3 دانلود
۶ خشیع 13 2 دانلود
۷ خشیع 13 2.5 دانلود
۸ خشیع 17 3 دانلود
۹ مفتاح 30 5 دانلود
۱۰ مفتاح 30 5 دانلود
۱۱ گراشی 30 5.5 دانلود
۱۲ گراشی 30 5.5 دانلود
۱۳ حیدری 25 4 دانلود
۱۴ حیدری 16 3 دانلود
۱۵ عبدل 30 5 دانلود
۱۶ عبدل 24 4.5 دانلود
۱۷ عبدل 4 0.5 دانلود
۱۸ قاسمی 30 5.5 دانلود
۱۹ بخشو 30 5 دانلود


  • آخرین ویرایش:جمعه 20 آبان 1390
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:33

موسیقی و ترانه های بوشهر را میتوان به دو گروه تقسیم كرد: گروهی كه با فرم آزاد (متر آزاد) اجرا میشده اند كه اكثرا "شروه" نامیده شده اند و به طور كلی پریودی را كه در موسیقی عبارت از مطلب مستقل و به اتمام رسیده ای كه عملا شامل 8 میزان بوده تشكیل میداده است (كه در موسیقی های غیراروپایی به ندرت میتوان پریودی را پیدا نمود كه شامل 8 میزان باشد) كه به وسیله ی سكوت های طولانی از هم مجزا میشوند و معمولا به هر پریود یك بیت تعلق میگیرد. در این آوازها، ملودی كه انحنای مشخصی را داراست ابتدا نقطه ی اوجی را در حركت خود هدف قرار میدهد و این اوج نسبت به صدای پایانی، اكثرا صدای پنجم (كه در موسیقی به معنای آن است كه از نت آغازین پنج نت و یا سه پرده و نیم فاصله دارد) و گاهی استثناء یك اكتاو (كه به مجموعه ی هفت نت مثل دو ــ رــ می ــ فاــ سل ــ لا ــ سی با تكرار نت اول دو) را تشكیل میدهد ساخته شده اند. و تقریبا تمام پریودها از این شكل پیروی میكنند. گرچه گاهی اوقات در جزییات نسبت به هم تفاوت دارند.
"شروه"، یا دو بیتی های محلی كه اكثرا با آوازی به فرم آزاد خوانده میشده اند دارای قدمتی بس طولانی است و مناطق دشتی، دشتستان و تنگستان را موطن اصلی آن میدانند.
"شروه تنها به آواز محلی دشتی ٬ دشتستانی و تنگستانی  گفته میشود كه برای خواندن آن از ترانه های فایز دشتی و گاه دوبیتی های هم وزن آن استفاده میشود." (1)
موسیقی "شروه" با مقدمه ای شروع میشود كه متن اشعار آن از مولوی است. متن اكثر ترانه های بوشهر و اطراف آن امروزه از اشعار دو شاعر معروف محلی به نام زایر محمدعلی معروف به "فایز" كه در "كردوان" در بخش دشتی میزیسته و احتمالا در سال 1911 وفات یافته و شاعر دیگری به نام "سید بهمنیار" ملقب به مفتون كه او نیز در بخش دشتی "بردخون" میزیسته استفاده میشود.
تاریخ موسیقی بوشهر مانند دیگر شهرهای سرزمین مان ایران تا زمان كمی قابل تعقیب و بررسی است و موسیقی مذهبی بویژه موسیقی ای كه در ایام سوگواری در بوشهر انجام می پذیرفت اهمیت بیشتری نسبت به موسیقی محلی داراست و آوازهای شام غریبان در بوشهر، خورموج و كنگان از یك بستر سرچشمه میگیرند.
بی گمان بوشهر و موسیقی اش را بدون حضور اشعار فایزدشتی نمیتوان بررسی كرد. در بوشهر و اطراف آن فایز دشتی جزیی از زندگی روزمره مردمی است، دو بیتی ها و شیفتگی شعر وی كه از ویژگی ژرف احساسی اوست، او را از تمامی شاعران روستایی مجزا میسازد.


پانویس:
1ــ نقل از منوچهر آتشی شاعر و نویسنده

 

برگرفته شده از مقاله "بوشهر و موسیقی"
نویسنده: داریوش افراسیابی
سایت نویسنده: www.DAFRASIABI.com




  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:32

در آغاز باید پرسید : واژه شروه از کدام اقلیم و کدام زبان و فرهنگ برخاسته است؟ آیا این کلمه اصالتا جنوبی است یا این که ریشه در زبان سترگ شرق ایران یعنی پهلوی دارد؟ اگر چه دیگر نمی توان منکر این واقعیت شد که در سراسر کشور شروه را به نام ما جنوبی ها می شناسند و در سده های اخیر این واژه ارجمند از منطقه گرم کرانه های خلیج به گوش دیگر هم وطنان رسیده است.
و دوباره باید پرسید که آیا شروه در آغاز این چنین تلفظ می شده یا این که در گذر زمان تراش خورده و به شکیل ترین و خوش آهنگ ترین صورت در آمده است.
باری، شروه واژه ای است ناب و ایرانی بر این خاک قدسی روییده و از آبشخور فرهنگ و تمدن دیر پای اقوام آریایی نوشیده و سپس در سیر تطور خود از دالان کلماتی هم چون شرفنگ sarfang ، شرفه sarfa(e) ،شرفالنگ sarfalang، شرفک sarfak و شرفانگ sarfang عبور کرده و اکنون در کسوت زیبایی شروه خودنمایی می کند. تمام این واژه های یاد شده در طی زمان در زیر گرد و غبار فراموشی دفن گردیده اند. اما واژه شروه بخت آن را داشته که زنده و سبز و جاوید در گلستان زمان و اندیشه اهل جنوب نشو و نما کند و به شکوفه بنشیند.
شروه بر مبنای معنایی که از کلمات یاد شده یعنی اجداد او استنباط می گردد به صدای پا و هر صدای آهسته تعبیر می شود. اما در این میان شرفاک sarfak علاوه بر این که معنی صدای پا را می دهد: به مفهوم بانگ نیز آمده است شرفه نیز در معنای صدا و حرکت و آهنگ به کار رفته است.
آن چه را که از روایات تاریخی به ما رسیده شروه این آوای سوزناک به دوران ساسانیان برمی گردد و شاید در آینده رد پای آن را از گذشته های دورتر می توان سراغ گرفت.
شروه را اگر چه مومنانه ترین، نجیب ترین، و پر زخم ترین آوای سراسر جنوب می شمارند، اما این سوال پیش می آید که در کدام نقطه از این سرزمین پر رنگ تر و جدی تر به آن پرداخته اند و به تعبیر بهتر، پایتخت این شعر و شعور در کدام نقطه از استان بوشهر واقع شده است؟
بی تردید در پاسخ به این پرسش تنها کلمه ای که به ذهن متبادر می شود کلمه جلیل دشتی است: کلمه ای که اتفاقا در فرهنگ موسیقی ایران زمین جایگاه ویژه ای داشته و یکی از مایه های پر مایه این موسیقی اصیل است.
به این ترتیب منطقه دشتی- این سرزمین سرشار از آفتاب – مرکز محور شروه به شمار می آید. شروه در یک جمله مهم ترین آهنگ و سوز و ساز جنوب است. این سروده از دل برخاسته بیشتر مواقع در مایه دشتی، شوشتری، ترک و نوا خوانده می شود.
شروه به صورت منفرد و تک نفری با نوایی سوزناک اجرا می گردد که البته باید آن را با مرثیه خوانی متفاوت دانست. زیرا این آوای جنوبی در قالب دو بیتی هایی است که بیشتر عاشقانه اند و بوی وصل و فراق و وصف معشوق می دهند و چه بسا محتوای این دو بیتی ها بسیار از غم دور می باشد اما شکل و شیوه ی قرائت و خواندن آن ها به صورت شروه خواه نا خواه با ریتمی غم پالوده واندوه سرشته همراه می گردد. ذکر این عبارات از آن رو لازم بود که مرثیه خوانی چنان که از نام آن بر می آید با مرثیه و مرگ خویشاوندی دارد. اما شروه چیزی است فراتر است، زیرا هم غم و هم شادی و به تعبیر دیگر همه گستره ی زندگی و مرگ را در بر می گیرد.
گاهی یک نفر: صدای قُل قُل و ریتمیک قلیان در فاصله ی هر دو بیتی تا دو بیتی بعدی به کمک شروه خوان می آید تا هم او بتواند نفسی تازه کند و هم این که محفل را از یک موسیقی طبیعی در کنار شروه خوانی بهره مند سازد. البته هیج تردیدی نیست که یک شروه خوان قهار و زبر دست از همه اصوات و آلات موسیقی مستغنی بوده و صدای پر شور او به تنهایی در جلب مخاطب و در بردن او به آسمان تلذذ هنری موفق عمل می کرده است.
بدین سان شروه خوان به تنهایی در قالب یک ارکست بزرگ موسیقی ظاهر می گردید و شنوندگانش را با خود به قله های شور و احساس بالا می برد.
برای تشریح شروه، برای عاشقانه سخن گفتن از آن، برای این که از تمام زوایای تاریخی، پژوهشی و علمی به شروه نگاه بیندازیم و در نهایت برای این که درباره شروه به معنای واقعی کلمه صحبت کنیم ناگزیر هستیم قدم به اقلیم دشتی بگذاریم و از شاعران بزرگ دوبیتی سرای آن که احیانا شروه خوانان والایی هم بوده اند سخن به میان آوریم.
منکر این حقیقت نیستیم که اکنون شروه سرود معنوی و آهنگ درد یا لوده ی تمام مردم استان بوشهر است و در منطقه های دشتستان و تنگستان و دیگر نقاط استان برای شروه خوانان و شروه سرایی حرمت فراوان قائل هستند و چه بسا دوبیتی سرایان و شروه خوانان چیره دستی هم از آن اقالیم برخاسته اند و هم اکنون صدای دل انگیز و پرشورشان از اقصی نقاط استان نیز فراتر رفته است منتها به صراحت می توان گفت مرکز ثقل شروه و خاستگاه واقعی آن منطقه دشتی است.
و مگر نه این است که فایز این شاعر و شروه خوان ماندگار زاده فرخنده این سرزمین است؟ کسی که نام والایش هم سنگ و مترادف شروه قلمداد می شود و مردم استان گاهی به جای شروه خوانی از لفظ فایز خوانی استفاده می کنند که همان معنای شروه خوانی را تداعی می کند.
بر این اساس هر جغرافیایی و هر اقلیمی با توجه به آب و هوا و تاریخی که از سر گذارنده یک هنر و خصلت معنوی را بیشتر پرورانده است. این که چه کسی می توان منکر این حقیقت گردد که پایتخت غزل، شیراز است؛ زیرا دو غزل سرای مقتدر خواجه حافظ و شیخ اجل سعدی را در دامان خود پرورده؛ هر چند خاستگاه واقعی غزل فارسی خراسان می باشد ولی ما خراسان را به عنوان زادگاه شعر حماسی می شناسیم آن هم به واسطه داشتن شاعری بزرگ هم چون حکیم طوس ... بنابراین مقدمه چینی بدون هیچ معارض و منکری به صرف داشتن فایز از منطقه دشتی می توان به عنوان مرکز شروه سرایی و شروه خوانی یاد کرد.
از دیر باز در قریه ها و دشت های خطه دشتی مردمان ساده دل، خونگرم و مهربان همه آرزوها و خواسته ها و عقده های فرو خورده خود را در لباس شروه پوشانده اند تا این گونه شب و روز و گاه و بی گاه در سایه درختان و در محفل های دوستانه و شب نشینی ها در هنگام کار و بعد از کار تسکین خاطری بیابند و به یک تسلی ارجمند نایل شوند که احساسی متعالی در اعماق وجودشان بیدار گردد که به رشد معنوی آنان نیز مدد رساند.
مردم دشتی از گاهواره تا گور با شروه هم نفس و همدم وهمراه هستند مادر در کنار گهواره شروه را لالایی وار در گوش طفل می خواند و این گونه کودک به خواب می رود. خوابی که تارو پود آن را واژه های مه آلود و افسونگر و جادویی شروه تشکیل می دهد در عهد جوانی هم در شیرین ترین مراسم زندگی یعنی عروسی، شروه خوان با آهنگ های شاد و گزینش دوبیتی هایی که توصیف معشوق و شرح وصال را در بر می گیرد سرور و نشاط جماعت را افزون می نماید و سرانجام در لحظات تلخ و تاریک سوگواری، محزون ترین و غم افزاترین آوا، آوای شروه خوانی است که بر سر گور دوبیتی هایی در وصف بی وفایی روزگار و ستم زمانه بر لب می آورد و به حق می توان احساس کرد فرد متوفی در زیر خروارها خاک این آوای مقدس را می شنود و با رضایت و طیب خاطر به خوابی شیرین و گاهواره ای و عمیق و جاودانی فرو می رود.
بنابراین مردم دشتی دم به دم و لحظه به لحظه با شروه مانوس اند. تابستان ها در پناه سایه سار نخل ها، در گرما گرم درو، در آتش باران خرما پزان و عروج پررنگ بر قامت نخل ... و در پاییز و زمستان و بهار گرد بر گرد چاله های پر آتش، هم نوا با دیدمک ها و قدم به قدم با ابرهای مهاجر و باران های شبانه، در شب نشینی های روستایی در لحظه های شیرین عاشقانه و در اقامت حزن انگیز هجران و درد داغ فراق ... در همه ی این لحظات این شروه است که رفیق راه و هم زبان مهربان آن هاست.
در این جا این پرسش پیش می آید که چرا مردم دشتی بیشتر از دیگر مردمان به شروه پناه برده اند و آن را چون مکتوبی آسمانی مقدس شمرده اند؟ چگونه می توان این حادثه فرهنگی و این اتفاق تلخ وشیرین و در عین حال پر از فخر ومیمنت را ارزیابی کرد وسنجید؟
آیا در پشت این شروه سرایی عواملی اجتماعی، روانشناسی و تاریخی رخ پنهان نکرده اند؟ بی شک همه این عوامل دست به دست هم داده اند تا شروه بتواند در نقش راوی دردها و آرزوهای نهفته اهل دشتی ظاهر گردد.
گویا تاریخ به همه سنگدلی و بی رحمی خود ظلم و ستم بیشتری بر مردم این عرصه از خاک روا داشته بوده است. که این گونه از دست روزگار به فغان آمده بوده اند و آواز اندوهگین شان بر آسمان پر شده بوده است.
نظام ارباب – رعیتی و خان خانی و به تعبیر تاریخی تر آن ملوک الطوایفی اگر چه در جای جای استان بوشهر از قدیم الایام رواج داشته اما گویا این نظام شوم در خطه دشتی پررنگ تر بوده است. سلسله وحشی و ستمگر خوانین مردم را هم چون بردگان می شمرده اند و در تمام فصول سال از گرده ی آنان کار می کشیده اند و سرانجام همه محصول را به زور سر نیزه و تهدید تفنگ از آنان مطالبه کرده اند و به جز قوت لایموتی برای آنان باقی نمی گذاشتند. داشتن چند لقمه نان و چند کله خرمای سرخ به قول قدما آرزوی هر مرد اهل دشتی بوده که خانواده چند نفره ای را تحت سرپرستی خود داشته است.
بر ظلم خوانین و تعدی و زور حاکمان بی مروت می بایست ستم زمانه و بی مهری اقلیمی و آب و هوایی را هم بیفزائیم که به مثابه قوز بالا قوز دردی بر درد این مردم شریف و مظلوم می افزوده است.
تابستان های طولانی، گرمای طاقت فرسا و تنگی معاش، گذر تش بادها و تداوم تنگ سالی ها و بارانی ها همه دست به دست هم می دادند و بر این مردم بی پناه تحت سیطره بیداد هجوم می آوردند و به انواع بیماری های واگیر و همه گیر در کنار گرسنگی و بی کسی، عرضه زندگی را سخت بر آنان تنگ می کردند. بدین منوال شما فکر می کنید برای یک مرد و زن جنوبی و به خصوص اهل دشتی چه چیزی باقی مانده است؟ دست ها تهی، دل ها پر اندوه و چشمه ی اشک ها خشک ... آیا به جز آهی و ناله ای و دعایی که هر چند از کنگره های عرش استجابت بسی دور بوده و مصداق فریاد خاموش را داشته؛ اما برای کسی که زمین از او اعراض کرده و او را از خود رانده چه می ماند؟ به جز آسمان، آن سفره تهی آبی!
آری برای مردم دشتی که زمین را خان بیدادگر از آن ها ربوده بود تنها آسمان باز به جا می ماند و خدای ناپیدا!
و آسمان اگر چه تهی بود اما میدان وسیعی بود که می شد اسب چموش دردها و ناله ها را در آن به جولان آورد.
شروه آن ها را به آسمان می برد تا لحظه هایی هر چند کوتاه از زمین نفرین شده دل برگیرند و با خیال آسوده یاد رنج ستم و گرسنگی را از خاطر بزدایند. پس شروه بیهوده به این درجه از قداست و نجابت دست نیافته است. شروه فریاد سوزناک یک نفر مفتون و محزون نیست که رو در روی غروب خونین بر فراز تپه ای بایستد و عقده های فردی و انفرادی خود را در دره های تنگ طنین انداز کند؛ خیر، شروه فریاد گروهی و سفیر آلام همگانی است وقتی یک نفر شروه می خواند همه ی دشتی است که شروه می خواند، همه ی جنوب است که از درد سخن می سراید و همه ی قلب های چاک خورده ستمدیدگان و غمگینان عالم است که از دریچه حنجره ای نوای مقدس انسانی خود را آشکاره می سازد.
شروه خوان، استان بوشهر ترانه های فایز، مفتون، احمد خان دشتی، سیدعلینقی حسینی دشتی، نادم باکی ... را برای شروه انتخاب می کنند که همه از شاعران منطقه دشتی محسوب می شوند؛ زیرا بن مایه ، شاعرانه گی ، درد وحسرت و اندوه و گیرایی و حتا صنایع لفظی و بدیعی بیشتری در آن ها به کار گرفته شده است.
شعرها حسی تر، زنده تر و بسی نیرومند تر از اشعار دوبیتی سرایان مناطق دیگر استان می باشد. شعر این شاعران چون با زندگی در پیوند بوده و هم چون آینه ای تابناک روحیات و آرزوهای برآروده نشده مردم را انعکاس می دهند مردمی تر و رایج تر می باشند.
دو بیتی های شروه در منطقه جنوب تاویل پذیر هستند یعنی دارای ابعادی زمینی و آسمانی می باشند؛ به تعبیر دیگر، معشوقی را که در این دوبیتی ها از آن یاد می شود هم می توان معشوق زمین و یک انسان فرض کرد و هم معشوق ازلی یعنی خداوند باری تعالی.
شیوه سرایش این اشعار نیز به گونه ای است که سراسر مشحون از تعبیرات و اصطلاحات اهل تصوف و عرفان می باشد زیرا زلف و عارض و قامت و خط و خال ... همه برگرفته از مشرب عارفانه ی کلاسیک ایران می باشد. با این حال به صرف وجود این کلمات و تعبیرات در عرصه دوبیتی نمی توان معنا و مفهوم را محدود به عالم عرفان کرده و می بایست دست ذهن مخاطبان را باز گذاشت تا هر گونه که می خواهند به مصداق هر که بر طینت خود می تند: آن که عارفانه اندیش است از شروه برداشت عرفانی کند و آن که عاشقانه خواه از آن دریافت عشقی. در عالم واقع نیز همین گونه است؛ یعنی ممکن است به هنگام شنیدن شروه یک جوان عاشق که از دلبر محبوب خود به دور افتاده به یاد او بیفتد و در عالم خلسه در پناه کلمات شروه با او مغازله کند. چند نمونه از اشعار فایز تا با شخصیت این شاعر بیشتر آشنا بشوید:


پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه افغان و نوایی
بگویید گشته فایز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهایی

دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر ازتو

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است

دو معنی بر من آمد صعب دشوار
اول پیری اخر فرقت یار
اگر پیدا شود فایز پرستی
جوانی از کجا ارم دگر بار

خوشا روزی که گل بودی و بلبل
تو گفتی صبر کن کردم تحمل
الهی دشمن فایز بمیرد
گل از بلبل برید و بلبل از گل

این هم یک شعر در وصف فایز دشتی:

یکی گوید که فایز اهل دشتستان است

دیگری گوید که دیر یا که تنگستان است

من که دانم که فایز اهل دشتی است

و خواهم گفت این حکایت

که او قلب تپنده کل ایران است

همنشین با باباطاهر حافظ و سعدی است

چرا که گوید:مرا یاران وصیت اینچنین است

که هر کجا که جانان در کمین است

بدوش انجا برید تابوت فایز

که جای تربتم ان سرزمین است

اینگونه بود که فایز گشت کشته دل

شد همنشین در خاک نجف با حضرت دل
 


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 خرداد 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:31

در شروه چه رازی نهفته که جاودانه شده است .شروه موسیقیی است که نمی شود فقط به چشم موسیقی به آن نگاه کرد چون که نه آهنگی در آن است و نه رقصی در آن . صدای شروه خوان و خلا و خلا  و خلا .... . وقتی که شروه خوان تا چند ثانیه آرام است و چیزی نمی خواند  آرامشی به ما می دهد که غیر قابل توصیف است.شروه دارای دو بعد اصلی است یکی عرفان و دیگری که اصلا به آن پرداخته نشده روح تحرک و جنبشی است  که در آن حاکم است و مردم را به قیام علیه ظالم می خواند .شاید این نوع گفتار برای شما تازگی داشته باشد ولی این اصلی است که باعث شده شروه تا به امروز  باقی بماند و روز به روز مردم به آن بیشتر جذب شوند و فراگیرتر شود.

حال باید تأملی کرد  بر شاعری که این اشعار را سروده و اینکه نیتش از این کار چه بوده است.فایز در عصر  خان و رعیتی زندگی می کرده و خان مالک همه چیز حتی جان انسان ها بوده است . فایز دشتی که قلپ تپنده و متفکر جامعه خویش بوده ((گرچه که خیلی میخواستند و میخواهند که ایشان را یک روستایی ساده و کم مطالعه جلوه دهند)) این وضیعیت را تحمل ناپذیر می بیند و با اشعار خود که در شروه جریان می یابد مردم را به تحرک و قیام فرا می خواند .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

شروه        طول      حجم    لینک دانلود
شروه شماره ۱ ۵  دقیقه 4.6 MB دانلود
شروه شماره ۲ ۴:۴۰ دقیقه 0.7 MB دانلود
شروه شماره ۳ ۲:۲۲ دقیقه 1.6 MB دانلود
شروه شماره ۴ ۳دقیقه 2.8 MB دانلود
شروه شماره ۵ ۳:۵۰ دقیقه 3.5 MB دانلود
شروه شماره ۶ ۳:۱۸ دقیقه 3 MB دانلود
شروه شماره ۷ ۱:۱۳ دقیقه  1.1 MB دانلود
شروه شماره ۸ ۲:۳۰ دقیقه 2.3 MB دانلود
شروه شماره ۹ ۶:۳۰ دقیقه 4.5 MB دانلود
شروه شماره ۱۰  ۴:۳۰دقیقه 1.7 MB دانلود
شروه شماره ۱۱ ۴ دقیقه 2.2 MB دانلود
شروه شماره ۱۲ ۲:۲۰ دقیقه 2.1 MB دانلود
شروه شماره ۱۳ ۵:۱۵ دقیقه 4.8 MB دانلود

شروه شماره ۱۴ ۲:۲۰ دقیقه 0.5 MB دانلود
شروه شماره ۱۵ ۳ دقیقه 1.3 MB دانلود
شروه شماره ۱۶ ۱۳:۴۰ دقیقه 3.9 MB دانلود


  • آخرین ویرایش:جمعه 20 آبان 1390
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:30

دو لالایی قشنگ براتون پیدا کردم که

 تو منطقه دشتی و کلآ استان بوشهر

 خیلی طرفدار داره . امیدوارم حتمآ

دانلود کنید و گوش بگیرید ٬ مطمئنم خوشتون میاد .

نظر یادتون نره .........................

لالایی شماره 1 download now
لالایی شماره 2 download now

http://fayez1.blogfa.com/


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 خرداد 1388
نظرات()   
   

اشعار فایز شعرهایی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است نمیدانم چرا بعضی از
دوستان عزیز در عرصه شعر و شاعری خاسته اند که فایز این شاعر بزرگ را فردی روستایی و فاقد هر گونه تفکر معرفی کنند.که متاسفانه در بسیاری از کتبی که در مورد فایز دشتی نوشته اند این حرف من صدق می کند مگر میشود فایز دشتی را یک روستایی ساده دل و کم سواد فرض کرد در صورتی که همه ما میدانیم که ایشان مفسر قران بوده و به کتب پیشنیان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فایز به شعرهایی برمیخوریم که نشان میدهد  ایشان از چه  سطح عرفانی و سواد بالایی برخوردار بوده است.البته باید این را بگوییم که فایز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هیچوقت تقلید کور کورانه نمیبینیم به چند نمونه از اشعار او توجه فرمایید.
در ترانه های فایز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو میشویم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که میسراید:
خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان
برای فایز دشتی مرگ یک نقطه اغاز برای رسیدن به خدای خود بود و از مردن هیچ هراسی به دل راه نمی دهد و یا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه  افغان و نوایی
بگوید گشته فایز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهایی

به راستی که فایز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گریه شیون معنایی ندارد.
بسیار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای میشود چرا که پایان راه برایش نامعلوم است
و پیوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گریبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فایز به ساحل یا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل

متفکران و اندیشمندان همیشه با اندوه و غم روبرو هستند چیزی که در اشعار فایز زیاد  دیده میشود غمی بی پیایان وقتی که میسراید:
در این دنیا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هیچ باکم
یقین روز ازل تقدیر فایز
به آب غم عجین گردیده خاکم

و قتی که ز هجران سر میدهد و مینالد هجران او نه از دوری یار زمینیش است بلکه ازجای دیگر نشات  می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ریش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشیده فایز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد

منبع : وبلاگ تاریخ دشتی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:28

اسم اصلی او محمدعلی کردوانی (دشتی)است.در کودکی پدر خود را از دست داد اما مادرش همه ی توان خود را برای تربیت فایز جوان به کار برد.چون فایز به جوانی رسید کمر بر خدمت مادر پیر وفرتوت خود بست.


بیشتر دوران جوانی فایز به خدمت مادر گذشت مادر نیز تنها می توانست در حق فرزندش دعا کند.همه وقت از خدا می خواست تاپسر ش را با حور و پری دمساز گرداند.


فایز از همان دوران کودکی چوپان بود در آن ناحیه که او گوسفندانش را به چرا می برداستخری بود. در ظهری داغ تصمیم گرفت تا گله را به آن آبگیر ببرد تا گوسفندان سیراب شوند.


همان طور که می رفت از دور چند نفر را دید که در آب شنا می کردند. کم کم واضح تر دید نزدیک تر آمد وپشت درختانی که در آن حوالی بود پنهان شد. همان طور که آنان را نظاره می کردفکری به شوخی از ذهنش گذشت.دست دراز کرد و لباسی را که متعلق به یکی از شناگران بود برداشت. پریان شناگر که وجود غریبه ای را حس کردندشتابان از آب بیرون آمدند جامه بر تن کردند وگریختندجز آن که لباسش را چوپان شوخ ربوده بود.


پس همان طور در آب ماند.


گفت وشنود پری و فایز جالب است.پری گفت:من از پریان هستم . ما را با انسان کاری نیست جامه ام را بده در عوض هر آن چه بخواهی به تو می دهم.


فایز گفت:تنها به شرطی جامه ات را میدهم که همسری مرا قبول کنی!پری التماس کردکه چیزی از زر و مال بخواهد اما فایز نپذیرفت.


پری که چاره نمی دید گفت پس من هم شرطی دارم.


فایز گفت:شرط تو چیست؟


پری گفت از این پس هر رفتار عجیبی از من دیدی فراموش کنی و به کسی چیزی نگویی.


فایز پذیرفت و زندگی آن دو شروع شد.


زمان گذشت تا آنها صاحب دو فرزند شدند.


فایز در اوج خوشبختی بودکه ناگاه خار اندوهی توانسوز به قلبش خلید. در شامگاهی مادرش چشم از جهان فرو بست.


دوستان و آشنایان به تسلیت گویی آمدند در همین حال فایز دیدکه پری پرید ودر طاقچه ی اتاق نشست و این حرکت عروس مادر شوهر مرده خنده ی همگان را برانگیخت.


فایز با دیدن این صحنه شرمسار شد . اما بنابر قولی که به پری داده بود هیچ نگفت.


آن شب گذشت و روز بعد در مراسم تشییع جنازه هنگام برداشتن جنازه و بیرون بردن جسد مادر پریزاد ناگهان با صدای بلند شروع به خنده کرد، به طوری که توجه همگان را برانگیخت.


این بار نیز عرق شرم و خجالت بر پیشانی فایز نشست، اما هیچ نگفت. تحمل می کرد بنابر قولش.


بالا خره مادر را به خاک سپردندو فایز که گویی همه ی زندگی از کف داده بود با چشمانی اشکبار به خانه آمد و زانوی غم بغل گرفت.


اما روز بعد حادثه ای دیگر رخ دادکه فایز را تا همیشه آواره کرد.


فایز پس از نماز ظهر دید که گرگی درنده آمد و وارد اتاق شد. پری بلافاصله یکی از فرزندانش را به گرگ داد. گرگ گلوی طفل را درید و با خود برد.


اندکی بعد دوباره ظاهر شد پری این بار طفل دیگرش را به گرگ سپرد.


اینک فایز به اوج جنون رسیده بود. از یک سو غم از دست دادن مادر واز سوی دیگرربودن دو کودکش توسط گرگ که پری آنان را با دست خود به حیوان سپرده بود و از دیگر سو قولی که به پری داده بود.


قرارش را زیر پا گذاشت و از او پرسید:


تو به هنگام مرگ مادرم در طاقچه نشستی و مردم را خنداندی،مرا شرمنده کردی.


به هنگام تشییع جنازه قهقهه سر دادی و باز شرمسارم کردی. این ها را من ندیده گرفتم.


اما سپردن بچه ها به گرگ دیگر چه ماجرایی بود؟ باید به من بگویی چرا جگر گوشه هایم را به دامان مرگ سپردی؟


پری خیره به چشمان فایز نگریست . دیگر همه چیز تمام شده بود. پیمان آن دو شکسته شده بود دیگر ادامه ی زندگی برایشان ناممکن بود.


پری گفت اکنون که پیمان شکنی کردی بگذار به تو بگویم:


اولاً: رفتن من روی طاقچه به این دلیل است که وقتی کسی می میرد اطراف او و همه جا گرداگرد او را خون می گیرد . چون من پاک و مطهر هستم رفتم روی طاقچه که ناپاک نشوم وشما انسانها از درک آن عاجزید.


ثانیاً : چون مرده را حرکت می دهند اعمال نیک و ثواب هایش پیشاپیش جنازه توسط فرشتگان حمل می شود و چون مادر تو در تمتم زندگی اش ، یک قص نان و یک لنگه کفش خیرات داده بود خنده ام گرفت.


ثالثاً: گرگی که فرزندان تو را برد برادرم بود که می خواست از آن ها پری بسازد.



فایز دیگر هیچ نگفت.


پس از خواندن نماز عصر دید که هر دو فرزندش باز آمده اند.اما پریزاد از در دیگر خارج شد ورفت!.......


دیگر تا آخر عمر فایز آشکار به چشمان شاعر شوریده حال نشد . فایز تا آخرین لحظات زندگی در غم دوری پری سوخت.



********************************************



سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم


نسیم آهسته زلفش ریخت بر هم


بیاور عطر زلفش سوی فایز


مرا فارغ کن از غم های عالم



*************
ندانم یار!مقصودت چه با ماست


گهی کج می کنی زلفت گهی راست


بگفت:از بهر بیم خصم فایز


که یعنی:مار و عقرب هر دو با ماست؟



*************
خبر داری به من هجران چه ها کرد؟


دلم را ریش و جانم مبتلا کرد!


ز هر دم عشق تو پوشیده فایز


ولی، شوق تو رازش برملا کرد



*************
ملک در آسمان سنگ می تراشد


ندانم شیشه ی عمر که باشد


برو فایز نگه در طالعت کن،


که شاید شیشه ی عمر تو باشد!



*************
دلا! نتوان بزلفش آرمیدن


از این زنجیر بهتر پا کشیدن


تو ای فایز مکن بازی به زلفش


که این مار آخرت خواهد گزیدن



*************
مبر نام جدایی، ترسم ای دوست


که همچون مار،بیرون آیم از پوست


مکش فایزکه هجران کشت اورا


تن مقتول آزردن نه نیکوست



*************
دو چشمانی که داری من اسیرم


اگر تو مرده شویی، من بمیرم!


چو غسلم می دهی با سدر وکافور


دو چشمم وا کنم سیرت ببینم



*************
سر چشمه که آبم دادی ای دل


مثال رشته تابم دادی ای دل


نترسیدی زفردای قیامت


به یک لحظه جوابم دادی ای دل!



*************
نه بلبل خواهد از بستان جدایی


نه گل دارد خیال بی وفایی


ولیکن گردش چرخ ستمگر،


زند بر هم، رسوم آشنایی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:27

1- فایز کیست وخاستگاه اصلی او کجاست؟

زایر محمد علی دشتی ،متخلص به فایز دشتی در سال 1250ه.ق برابر با 1209 خوشیدی در روستای کردوان دشتی متولد شد و پس از 80 سال عمر درسال1330قمری مطابق با1289خورشیدی در روستای گزدراز دشتی وفات یافت که هم اکنون نیز این دو روستا از توابع دشتی میباشند. نوه های فایز در حال حاضر در کاکی دشتی ساکنند او در طول عمر 80ساله ی خود به جز دشتی در هیچ جا مقیم نشده و فقط یکبار به کربلا مشرف شده و برسم سنت قدیم در وادی السلام نجف به خاک سپرده شد .( جهت اطلاع اهل ادب وتاریخ  باید عرض کنم ۱ منطقه تاریخی وسرسبزووسیع دشتستان در شمال شرقی استان بوشهر قرار دارد ودارای سابقه تاریخی وعلمی ومبارزتی ارزشمندی است ..۲..در جنوب دشتستان منطقه تاریخی ومبارزاتی با مردمی سلحشورودلاور بنام تنگستان قرار داردبا سابقه ای درخشان در مبارزات مردم جنوب.۳ ودر جنوب تنگستان منطقه علمی وادبی دشتی قرار واقع شده که در تاریخ ادبیات استان بوشهر از ارزش واعتبار ویژه ای بر خور دار است... با ده ها شاعر نویسنده وعالم برجسته ونباید منطقه علمی دشتی را از نظر تاریخی وعلمی ادبی با دشتستان یکی دانست ..که هر کدام مناطقی خاص ومجزا با ویژگی های متفا وتند.وهر یک دارای ساختار جغرافیایی..تاریخی وعلمی ادبی مخصوص به خود می باشند..وفایز از همین منطقه عالم خیز وادب پرور دشتی است اوبه تعبیری پس از بابا طاهر بزرگترین دوبیتی سرای ایران است.زیباترین و شورانگیز تزین دوبیتی های عاشقانه و لطیف متعلق به فایز دشتی است...)

2- شخصیت هایی که در باره ی فایز تألیفاتی نموده اند و مستند درباره ی زندگی و شعر او سخن گفته اند .

2-1: دکتر سید جعفر حمیدی در کتاب فرهنگنامه بوشهر

2-2: عبدالمجید زنگویی در کتاب ترانه های فایز که جامع ترین کتاب در مورد زندگی و شعر فایز است و در همه ی کتابفروشیهای کشور تحت عنوان «ترانه های فایز» به کوشش عبدالمجید زنگویی یافت میشود.

2-3: علی باباچاهی در کتاب شروه سرایی در جنوب ایران

2-4: دکتر سید احمد کازرونی در کتاب بوشهر شهر آفتاب و دریا

2-5: مصطفی فخرائی در کتاب فایز دشتی

2-6: دکتر مشایخ و قاسم یاحسینی در کتاب فایز دوبیتی سرای جنوب

2-7: منوچهر آتشی در چند شعر به یاد فایز

که اتفاقا ً این اندیشمندان بیطرف بوده

 و هیچ کدام اهل دشتی نیستند و با اینکه

 فایز متعلق به همه ی استان بوشهر است

 همگی آنها متفق القولند که فایز تولد و وفاتش

 در دشتی بوده ، در دشتی زندگی کرده و حقیقتا ً

 فایز دشتی است. در ضمنی که به فرهنگ و

 ادب همه ی مناطق استان بوشهر احترام میگذاریم.

3- تاریخ ادبیات ایران وفایز دشتی

بنظر بنده تاریخ ادبیات ایران نسبت به فایز دشتی از دو جهت کم محبتی کرده است.

3-1 : فایزدشتی بدون شک یکی از دوبیتی سرایان شورآفرین ایران است که در تاریخ ادبیات ما با همه ی زیبایی و دل انگیزی اشعارش نامی از او برده نشده است.در حالیکه فایز دشتی از خیلی از نامهای مندرج در تاریخ ادبیات ایران از نظر شعری جایگاهی والاتر دارد

2-3:به قضاوت همه ی پژوهشگران فایز اهل دشتی است که معاصر محمد خان ، آخوند کبگانی بوده است و با اینکه متعلق به همه ی مردم استان بوشهر میباشد، از نظر خاستگاه و وطن اصلی ، فایز دشتی است.فایزرا میتوان نقاش و تصویرگرای شورانگیز زیباترین دوبیتیهای تغزلی،عاشقانه و با طراوت تاریخ ادبیات ایران شمرد . وی در همه ی صنایع شعری بخصوص صنعت جناس استاد بود و زیبا ترین دوبیتی ها در صنعت جناس سروده است بدین معنی که سه قافیه ی هم شکل را شاعر در دوبیتیش می آورد که ظاهرا ً شبیه به همند اما در معنی متفاوت و ما در پایان این قسمت جند دوبیتی از صنعت جناس در شعر فایزدشتی را به دوستداران شعر جنوب تقدیم میکنیم.

                                      دوبیتی های فایز دشتی

 

                              کنم مـــدح خم ِ ابـــروت یا روت

                                 نهم نـام لبـــت یاقـــوت یـا ، قوت

                                 یقینم هست  فایــــز زنده گــــردد

                                 رسد بر تخته ی تابوت تا ، بوت

                                      ........................

                                 خیالت آورد بــر من     شــبیـخون

                                 مرا بر خوان احـــسانت   شـبیخون

                                 شبیخون زد به فایــــز    لشـکرغم

                                 شبی آب آید از چشمم..شبی ..خون

                                          ......................     

                                 بگو با بــا دلـــبر تـــرسا یی  امشب

                                 چه می شد گر که بی ترس آیی امشب

                                  لبان خشـــک فــــایــــز  را   زرحمت

                                 به آن لعــل لــب تــــر، ســا یی امشب

                                         ..........................

                                          دوبیتی دیگری از فایز

                                    بتی که از ناز پا  بر دل   گذارد

                                   ستم باشد  که پا بر    گل   گذارد

                                   تمنایی   که      دارد       یار فایز

                                   قدم  بر چشم ما    مشکل       گذارد

                                     ................................

 

                       نگا رنده::سید محمدرضا هاشمی زا ده

منبع:وبلاگ شعر دشتی

fayez1.blogfa.com


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 16 فروردین 1388
نظرات()   
   
دوشنبه 23 دی 1387  19:25

آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته .

کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود.

مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است:

(نه فایز پیرعمر ماه و سالست

غم هجرا جانان کرده پیرم)

توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند .

بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید.

اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود.

خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت

گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند

جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد

به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی

شدم پیر و ندیدم روی دلبر /  شدم پیر و ندیدم روی دلدار

خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر

شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر

خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و ..............

شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.  که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر.  

 همان گونه كه بیان شد فایز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جریانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پیداست فقط معدودى از دیوانهاى شعراى سلف خود را دیده است.

 او پیش از آن كه یك شاعر اجتماعى باشد، یك شاعر عاطفى است یعنى اگر همان موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چیزى باقى مى‏ماند. فایز به علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى این مسأله نمى‏دیده و اگر گهگاه اشاراتى به اندیشه قدما دارد، این اشارات چندان قوى نیستند.

 صنایع بدیعى در شعر او كم نیست، اما صورتهاى خیال، مخصوصا كنایه و مجاز كه از  مقوله بیان است در شعر او به ندرت به چشم مى‏خورد و تشبیه و استعاره كه با كنایه و مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فایز چندان موفق نیست. تشبیهات او  غالبا از نوع تشبیه صریح است كه ادات تشبیه در آن ذكر شده و این موضوع از قدرت تخیل مى‏كاهد.

 استعاره‏ها معمولا تكرارى و از همانهایى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با این حال گاهى تشبیهات تازه و بسیار زیبا ودر شعر او به چشم مى‏خورد مثل غراب عشق (كشتى عشق) بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركیباتى چون سپاه كفر، كشور دین و تشبیهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چین و صورت به كشمیر و گیسو به لشكر هندو غیره. صنایع لفظى بدیعى مثل جناس،مراعات النظیر تلمیح، توشیح، ردالعجز، رد الصدر، تقسیم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است اما چنان كه مى‏دانیم صنایع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمى‏بخشد مگر آن كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند.

 در پاره‏اى موارد، فایز صورتهاى مجرد و معنوى خیال را به صورتهاى مادى و ملموس تبدیل كرده و این كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهید بلخى، اسعد گرگانى، دقیق، كسائى و دیگران دیده شده اما ناگفته نماند همان تصاویر معدود كه در شعر فایز جان گرفته‏اند زیبا و كم نظیرند ماندن استعاره هجر كه یك عنصر انتزاعى است به یك عنصر مادى، رستم هجر:

 نمردى از خدنگ رستم هجر

 نه‏اى در دیده، آخر كیستى تو

 

 تشبیه دهان به نون تنوین كه شاید براى اولین باردر شعر  فارسى دیده شده است و تصویرى نادر است:

 دهانش نون تنوین است فایز

 كه آید در حساب و نیست پیدا

 استعاره خیال به پاسبان و تبدیل عنصر معنوى به عنصر مادى:

 شب ابر است و دنیا تیره تار است

 خیالم پاسبان كوى یار است

 تصویرهاى حروفى نیز در شعر فایز در دو سه مورد آمده است:

 سر زلف توجانا لام و میم است

 چو بسم الله الرحمان الرحیم است

 به هفتاد و دو ملت برده حسنت

 قدم از هجر تو مانند جیم است 

و

 بتا از دوریت حالى ندارم

 زعین و شین و قافت بیقرارم

 به ت و ب گرفتارم شب و روز

 به غیر از لام و ب درمان ندارم

 تصویرهاى دینى و اسلامى نیز فراوان دارد مثل:

 دو گیسوى تو جانا لیلة القدر

 بیاض گردن تو مطلع الفجر

 ملایك تهنیت گویند فایز

 شب زلف، زالف شهر، بهتر

و 

 ژلبت كوثر، قدت طوبى، رخت حور

 به غیر از تو بهشتم نیست منظور

 تصویرهاى ملى و  اساطیرى:

 خم ابروست یا شمشیر بهمن / بت فایز منیژه سان به یك بار

 به چام در فكن مانند بیژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن

 اسرائیلیات:

 سحر گاهان ز زخم باد شبگیر

 كنم یعقوب سان این قصه تقریر

 به مصر تن زلیخاى خیانث

 گرفته یوسف دل كرده زنجیر

 از جمله تصاویر دیگر كه در شعر اویافت مى‏شود تصاویر تمثیلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فایز خود نمایى مى‏كند تصویر تن است و اندامهاى بدن، فایز در ارائه این تصویر داراى تخیلى قوى است و كاربرد استعاره  تشبیه درفضاى كوچك دو بیتى به ویژه در جایى كه از تشبیه بلیغ بدون استفاده از ادات تشبیه  وجه شبه به تصویرپردازى مى‏نشیند، جالب است.

 قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل

 سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

 به گل چیدن برون شد یار فایز

 سرو گردن گل و نشو نما، گل

 اگر چه حوزه اندیشه فایز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمى‏رود گاهى جرقه‏اى بسیار كوچك از طنز تلخ و حكایت در بدرى ناشى از نارسائیهاى زمان او در شعرش باز مى‏یابیم.

 گفتنى اینست كه همان گونه كه براى دوبیتى و رباعى كه هر دو ریشه در ترانه دارند تاریخ دقیق و رسمى در دست نیست و این دو گانه، بار منت شعر عرب را نیز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بیتى و تا اندازه‏اى رباعى یا واضح‏تر بگویم ترانه‏ها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ایران است به یك یاچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمى‏آید. معمولا اگر ترانه‏هاى روستایى و احساسى را طبقه بندى كنیم ممكن است اتفاق افتد كه یك منطقه پر از ترانه و منطقه دیگر فاقد ترانه گردد. اما این لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از این خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن این ترانه‏هاى روستایى و تخیلات عاطفى و احساسى مى‏جویند.

 از این گذشته ترانه یاشعرعامیانه، چامه‏ها و سرودها كه قدیمى‏ترین نوع سروده هستند و به ایران قبل از اسلام هم مى‏رسند، عموما شكلى از فهلویات دارند كه خود منشأ شور و هیجان و رقص و طرب در زبان خنیاگران و رامشگران محلى قدیم بوده‏اند و اینك در جنوب ایران دو بیتى‏هاى فایز را با آهنگ «شروه» كه غمین و پر سوز و شور آفرین است میخوانند و رباعیهاى خیام را با آهنگى به نام «رشكى»(shaki) و در گونه جدیدتر (خیام خوانى) متبلور مى‏سازند.

 اما این فهلویات و سروده‏ها یعنى مادر دو بیتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و نشان بوده و به صورت شفاهى و سینه به سینه نقل مى‏گردیده‏اند. در این صورت، دو وضعیت پیش آمده است، یكى این كه گویندگان و سرایندگان این اشعار در هاله‏اى از پندارهاو افسانه‏ها پیچیده شده و تخیلات اهل ذوق به این پندارها شاخ و برگ فراوان داده‏اند. دیگر این كه كم و بیش  گویندگان این  اشعار كه در شعر خود دم از پریشانى و در بدرى مى‏زنند به القابى از قبیل «عریان» «پریشان» «مفتون» «فایز» «نادم».. و... و.. ملقب مى‏شده‏اند همراه با انبوهى از قصه‏ها و افسانه‏ها به طورى كه وجود واقعى شارع در مظان شك و تردید قرار مى‏گیرد.

 ناگفته نماند كه نواده‏ها و احفاد فایز هنوز در قید حیاتند و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فایز را نشنیده و اشعار او را نخوانده باشد. زیباییهاى شعر فایز و تصویرهاى طبیعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى است در شعر او جلوه خاصى دارد. فایز از مجموعه‏اى واژه‏هاى محدود و معدود استفاده كرده، یعنى مى‏توان ادعا نمود كه شعر او فقط یك مسیر را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد دیگر ندارد اما با همین محدودیت از جلوه‏هاى زیبا نگارى و خیال‏پردازى به نحو مطلوب برخوردار است.

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

گر چه شهرت فایز به دو بیتى‏هاى اوست و وى را با ترانه‏هایش مى‏شناسند و  غزلیات و مثنوى هایش تأثیر و اهمیت ترانه‏هایش را ندارد، با این حال چند مرثیه دل قالب غزل و مثنوى یافت شده كه هر چند داراى چندان ارزش و اهمیت ادبى نمى‏باشند و لى چون تنها اثر فایز در زمینه‏اى غیر از ترانه است در این جا آورده مى‏شود  :

 شعرى در قالب غزل در مدح امام حسین (ع)

 اى نام تو آرایش هر مسجد منبر

 واى ذكر تو زینت ده هر محفل و محضر

 بى نام تو مسجد چه بود، طرح مهندس

 بى ذكر تو محفل چه بود، نقش مصور

 آفاق پراز زمزمه نام تو باشد

 نام تو شفا بخش همه عاجز مضطر

 گر تیغ تو در كرب و بلا جلوه نمى‏كرد

 تا حشر بدى خلق جهان یكسره كافر

 آن جلوه كه شمشیر على كرد به خندق

 ضرب تو فزونتر بود از ضربت حیدر

 زیرا كه نبى بود و على بود و سپاهى

 عمرو آمد و تنهابه على گشت برابر

 شاه شهدا یك تنه با خلق جهانى

 آن كرد كه حیدر نكند در صف خیبر

 فریاد از آن دم كه گرفت او به كمر دست

 دیدش كه فتاده به زمین نعش برادر

 بى خود شد و از اسب بیفتاد به زارى

 زآنان كه برفت طاقت و هوش از تن و از سر

 اى ماه بنى هاشم واى صف شكن من

 اى در همه احوال مرا مونس و یاور

 فایز! به عزاى شه لب تشنه فغان كن

 تا شافع جرم تو شود در صف محشر

 مرثیه‏اى دیگر:

 ببر اى ساربان در قتلگاهم

 بده مژده حسین كم سپاهم.

 بگو عباس! بر پاكن علم را

 برآور آ رزوهاى دلم را

 مگر اى ساربان این جا چه جایست ؟

 كه آن خوشبوتر از جنت سرایست

 نسیمش در مشامم خوشتر آید

 كه این جا بوى زلف اكبر آید

 الا اى ساربان مشكن دلم را

 فرود آور در این جا محملم را

 كه این جا خوش فرود آمد دل من

 خس و خارى كه در این سرزمین است

 نشیمنگاه سرو و یاسمین است

 همین خاك است منزلگاه جانان

 نهم سر بر سر خاكش دهم جان

 عجب این خاك، خاك مشك بیز است

 كه هم شادى فزا هم غصه خیز است

 عجب این خاك، خاك باصفائیست

 یقین آرامگاه دلربائیست

 عجب این خاك بویش عنبرین است

 یقین باخون مهرویان عجین است

 برهنه پابر هر ناسزاوار

 برهنه، بر مغیلان پاى پرخار

 سر از این خاك هرگز بر ندارم

 مگر از تن رود جان فگارم

 براى این زمین بود اى عزیزان

 گذاریدم كه تا این جا دهم جان

 و شعرى ناتمام در مدح عباس بن على بن ابى طالب (ع)

 كوفیان گفتند «عباس آمد از بهر ستیز

 ما نداریم دست جنگ او مگر پاى گریز

 اى پیاده بر زمین افكن تو این تیر و كمان

 واى سوار عباس آمد جوشن ومغفر بریز

 این غضنفر هژبر افكن كه شبل حیدر است

 ز او بیندیشید كامد شیر باشمشیر تیز»...

 .......................

 ...........................

 رباعى

 اى شاه نجف هر دو جهان شاهى تو

 ره گمشدگان به سوى حق راهى تو

 فایز نشاسدت ولیكن داند

 الله نه‏اى ولى اللهى تو

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

عرفان و تصوف عمیقترین و استوارترین پایه ادبیات راستین و جاودانى كلاسیك مارا تشكیل مى‏دهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبیات كلاسیك خود جدا سازیم، جزتنى چند از قبیل فردوسى، خیام، نظامى، ناصر خسرو، عبید زاكانى و تعداد انگشت شمار دیگر باقى و جاودانه نمى‏ماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غیر قابل انكار است. در ترانه‏هاى فایز نیز كه سرتاسر داستان شور و شیدایى است و حكایت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها  رگه‏هاى ناب عرفانى رو برو مى‏گردیم كه تا اعماق روح بشرى اثر مى‏گذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنیاى عرفان نیست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبیعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبیعت است كه بر این مرز و بوم مى‏گذرد. وقتى كه مى‏سراید:

 به سیر باغ رفتم باختم من

 نظر بر نوگلى انداختم من

 الهى دیده فایز شود كور

 كه دلبر آمد و نشناختم من

 كه غزل معروف حافظ را به یاد خواننده مى‏آرد.

 سالها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد

 آنچه خود داشت زبیگانه تمنا مى‏كرد

 گوهرى كز صدف كون و مكان بیرون بود

 طلب از گمشدگان لب دریا مى‏ك رد

 .......

 بى دلى در همه احوال خدا با او بود

 او نمى‏دیدش و از دور خدایا مى‏كرد

 .....

 و زمانى كه به بى وفایى جهان متوجه مى‏شود و به دوستان نیمه راه و به رنج و زحمت دنیاى فانى، صدا سر مى‏دهد:

 بیا جانا كه دنیا را وفا نیست

 جوى راهت در این محنت سرا نیست

 دراین ره هر چه فایز دیده بگشود

 زهمراهان اثر جزنقش پا نیست

 گاهى با شوریدگى از نگونبختى خود سخن مى‏راند:

 تو كه ملاى قرآن خوانى اى دل

 تو كه درد دلم مى‏دانى اى دل!

 به بخت مردمانى شیخ و ملا

 به بخت فایزت نادانى اى دل!

 و زمانى كه سراسیمه به دنبال جان جانان مى‏گردد و جویاى آب حیات مى‏شود، چه خوب سرگردانى و حیرانى خود را و انسان را باز گو مى‏كند:

 سراغ جان جانان از كه پرسم؟

 نشان ماه كنعان از كه پرسم؟

 چو اسكندر به ظلمت رفت فایز!

 گذار آب حیوان از كه پرسم؟

 و یا:

 چو آمد فكر یار اندر ضمیرم

 بسوزد خرمن ماه ازنفیرم

 نه فایز پیرعمر ماه و سالست

 غم هجران  جانان كرده پیرم

 و باز هم از هجران فریادها دارد و چه سوزناك و اندوهگین:

 خبر دارى به من هجران چهاكرد؟

 دلم را ریش و جانم مبتلا كرد

 زمردم عشق تو پوشیده فایز

 ولى شوق تو رازش بر ملا كرد

 فایز دلى آگاه دارد و دل آگاه و با خبر را چه نیاز است به پیغام و نوید:

 دل آگه چه محتاج بریداست؟

 چه حاجتمند پیغام نوید است؟

 خبر از حال فایز یار دارد

 چه لازم دیگرش گفت و شنید است؟

 و گاهى شوریده وار مى‏سراید كه شوریده شیدا یاشیداى شورید خیال یار را برایش بسنده است و دیگر هیچ و این خود باز تاب در حقیقت است:

 سرم پر شور شیداى تو كافیست

 دلم داغ تمناى تو كافیست

 به سیر گلستان فایز چه حاجت؟

 خیال سرو بالاى تو كافیست

 عالى طبع است و بلند پرواز و پرمایه كه هر چشم و زلفى فریفته و پریشانش نمى‏سازد:

 نه هر چشمى ز جسمى مى‏برد جان

 نه هر زلفى دلى سازد پریشان

 نه هر دلبر ز فایز مى‏برد دل

 رموز دلبرى سرى است پنهان

 غیر از تصوف و عرفان گاهى نیز در ترانه‏هاى فایز با مسائل اجتمایعو دردهاى زمان و تاریخ درد و حتى اندیشه‏هاى روشنفكرانه روبرو مى‏شویم كه خود حكایت از آگاهى فایز دارد. نسبت به پیرامون خویش نه در چهار دیوارى و حدود دشتى و دشتستان كه مانند هر شاعر دیگر مرزها را پشت سر مى‏گذارد و جهان او تنها و دشتی نیست، دشتی سرزمینى است خشک و لب تشنه و فایز خوب مى‏داند كه همه جا دشتى و دشتستان و تنگستان نیست و هر سرزمینى خشك و سوزان  :

 رخ تو آتش و زلف تو دود است

 مرا زین سرد مهریها چه سود است؟

 چو فایز در بیابان تشنه جان داد

 چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟

 در رسیدن به مقصود چون رزمندگان میدان نبرد و دلباختگان راه عشق و شیدایى از خنجر و نیزه بیمى و هراسى به خود راه نمى‏دهد. از او سرمشق بگیریم كه صادقانه و مردانه مى‏سراید:

 نخستین بار باید ترك جان كرد

 سپس آهنگ روى گلرخان كرد

 نباید در طریق عشق فایز!

 حذر از خنجر و تیر و سنان كرد

 زمانى خود را تنها مى‏بیند با یك دنیا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهایى و در سكوت بسر بردن در شب عید و غریبانه در وطن خود گریستن بى یار و همدمى:

 شب عید است و هر كس باعزیزش

 كند بازى به زلف مشك بیزش

 به جز فایز كه دلدارى ندارد

 نشیند با دل خونابه ریزش

 بسیار حق دارد كه گهگاه هم دچار سرگردانى روشنفكر گونه‏اى گردد، چراكه پایان كار برایش نامعلوم است و پیوسته مانند مردم زمان خود با دلهره و اضطراب دست به گریبان است. كشتى زندگیش سالم و موفق به ساحل خواهد رسید یانه؟ واین سؤالى است كه بسیارى از روشنفكران واقعى جهان از خود كرده‏اند و مى‏كنند :

 مرا تن زورق است و ناخدا دل

 در این زورق بود فرمانروا دل

 رسد فایز به ساحل یا شود غرق

 ندانم مى‏برد مارا كجا دل

 متفكرین و اندیشه وران همیشه با اندوه رو برویند و از كجا معلوم كه عاقبت مجنون وار سر به بیابان نگذارند  :

 در این دنیا  بسى اندهناكم

 كه ا زمردن نباشد هیچ باكم

 یقین روز ازل تقدیر فایز

 به آن غم عجین گردیده خاكم

 یا:

 غم دنیا خورم یاحسرت یار

 و یا گریه كنم من با دل زار

 همى ترسم شود دیوانه فایز

 چو مجنون رو نهم بر دشت و كهسار

 و گاهى هم از بخت بى تدبیر خویش مى‏نالد، همچون پلنگ تیر خورده و شیر در زنجیر بى باك و خشمناك:

 به شب نالم شب شبگیرنالم

 گهى از بخت بى تدبیر نالم

 بنالم چون پلنگ تیر خورده

 گهى چون شیر در زنجیر نالم

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

فایز ذشتی و بابا طاهر عریان روستایى صادق و سوته دل و شیدا، یكى از جنوب داغ سوزان و دیگرى از  غرب سرمازده ایران، یكى از دشتهاى پهناور و خشك و بى آب دشتى و دیگرى از همدان پوشیده از برف، دو نیكو خصال، دو وارسته، دوانسان خوب باغم و اندوهى فراوان و گرفتار آمده در اختناق فكرى شدید، دوترانه سرا هستند كه با زبانى ساده و ترانه‏هاى پرسوز و گداز خود هر خواننده را مسحور خویش مى‏سازند. اگر چه هر كدام در زمینه‏اى نه چندان دور از هم كه یكى در دنیایى سراپا عشق و شیدایى همراه با وارستگى عارفانه  دیگرى در عالم عرفان و شور و جذبه و فراموشى از خود گام مى‏نهند ولى آن چه مسلم است عشق و شور و شیدایى و صف‏ناپذیرى سخت دنیاى هر دو را احاطه كرده است  جز به عشق پاك خود به هیچ چیز نمى اندیشند. مست از باده عشق و جذبه و غرق در دنیاى شورانگیز خویش و چه بسا كه فایز در بعضى از دو بیتى‏هاى خود تحت تأثیر بابا طاهر قرار گرفته، ولى با وجود این، چ=نان از خود  استادى نشان مى‏دهد كه خواننده تصور نمى‏كند كه بابا طاهر برفایز اثر گذاشته باشد و گهگاه دو بیتى‏ها صرف نظر از لهجه چنان به هم شبیه است كه اگر تخلص نداشته باشد به سختى مى‏توان آنها را از هم تشخیص داد. مانند دو بیتى زیر از فایز كه اگر تخلص نداشت، چه مشكل بود جداییش از دو بیتى‏هاى باباطاهر براى خواننده:

 بابا طاهر:

 بیا جانادل پر درد من بین

 سرشك سرخ و رنگ زرد من بین

 غم مهجورى و درد صبورى

 بیا بر جان غم پروورد من بین

 فایز:

 بیا جانا كه دنیا را وفا نیست

 جوى را حت در این محنتسرا نیست

 در این ره هر چه فایز دیده بگشود

 زهمراهان اثر جز نقش پا نیست

 در این دو بیتى، بابا طاهر با زبانى ساده و روستایى، از درد پیرى نالیده است:

 و اپیدم پیر و برناییم نمونده

 بهتن توش و توناییم نمونده

 به مو واجب بوره آلاله‏اى چین

 نچینم چون كه برناییم نمونده

 وفایز در این باب گوید:

 مرا هم ساق و هم زانو كند درد

 كمر با ساعد و بازو كند درد

 به هر عضو تو فایز پیرى آمد

 جوانى رفت و جاى او كند درد

 بابا طاهر در زمینه‏اى دیگر چه خوب و چه مردانه گویى در یك معر كه و پیكار سیاسى درگیرى پیدا كرده و در ع صر اختناق وحشتزا براى شكست دشمن سوگند یاد مى‏كند و عهد پیمان مى‏بندد كه آسوده ننشیند تا نامردان را به كیفر برساند:

 سرم چو گوى در میدان بگرده

 دلم نز عهد و نز پیمان بگرده

 اگر دوران به نامردان بمونه

 نشینم تا دگر دوران بگرده

 

 وفایز چنین سروده است در پایدارى نسبت به عهد و پیمان خود:

 اگر دوران دهد بر بادم اى دوست

 وگر هجران كند بنیادم اى دوست

 مكن باور كه فایز چشم و زلفش

 رود از خاطر و از یادم اى دوست!

 بابا طاهر:

 مسلسل زلف  بر رو ریته دیرى

 گل و سنبل به هم آیته بینى

 پریشان چون كرى آن تار زلفان

 بهر تارى دلى آویته دیرى

 فایز:

 مسلسل حلقه حلقه زلف دلدار

 به هر تارى دلى گشته  گرفتار

 دل فایز اسیردام زلفش

 چون گنجشگان كه گرد آیند بر مار

 باباطاهر عاشق را به گرگى تشبیه مى‏كند كه از هى هى چوپان ترسى ندارد و بى واهمه به گله حملهور مى‏شود  :

 هر آن كس عاشق است از جان نترسد

 كه عشق ازكنده  زندان نترسد

 دل عشاق بود گرگ گرسنه

 كه گرگ از هى هى چوپان نترسد

 وفایز عشاق را چنین وصف مى‏كند:

 هر آن كس عاشق است از دور پیداست

 لبش خشك و دو چشمش مست و شیداست

 بود فایز مثال روزه داران

 اگر تیرش زنى خونش نه پیداست

 و در این دو بیتى‏ها چقدر از نظر فكرى و اندیشه شبیه است به دو بیتى‏هاى باباطاهر:

 دل من حالت پروانه دارد

 به آتش سوختن پروا ندارد

 دل فایز چو مرغ پر شكسته

 به هر جا كو فتد پروا ندارد

 بیا تا برگ گل نا رفته بر باد

 گلى چینیم و بنشینیم دلشاد

 بت فایز مكن تأخیر چندان

 كه تعجیل است عمر آدمیزاد

 به كار گرفتن واژه‏ها

 بابا طاهر در دو بیتى‏هایش از واژه‏هاى ساده لرى و عامیانه و فولكوریك استفاده مى‏كند و كمتر كلمات فصیح ادبى و فارسى امروزى در دو بیتى‏هاى خود به كار برده است و تعهدى هم ندارددر به كار گرفتن واژه‏هاى فارسى درى و ترجیح مى‏دهد كه از واژه‏هاى لرى و محلى استفاده كند و اگر اكنون مى‏بینیم كه بیشتر ترانه‏هاى بابا طاهر با زبان فارسى سلیس سروده شده، بر اثر تصرفاتى است كه بعدها دیگران به عمل آورده‏اند، چنان كه:

 «از بابا طاهر مجموعه‏اى از كلمات قصار به عربى باقى مانده است كه عقاید عرفانى را در علم و معرفت و ذكر  عبادت و وجود و محبت بیان كرده است. دیگر مجموعه ترانه‏هاى اوست به لهجه‏ى لرى. این اشعار بسیار لطیف و پر از عواطف دقیق و معانى دل‏انگیز است، لیكن بر اثر كثرت اشتهار و تداول در میان عامهن فارسى زبانان در آ نها تصرفاتى صورت گرفت، چنان كه غالبا از هیأت اصلى خود بگردیده و به پارسى درى نزدیك شده‏اند. آقاى مجتبى مینوى استاد فاضل دانشگاه  در كتابخانه‏هاى استانبول ابیاتى از بابا طاهر یافته است كه به لهجه

 اصلى لرى باقى مانده و چون آن را با دو بیتى‏هاى موجود از بابا طاهر مقایسه كنیم اختلاف آنها را فراوان مى‏بینم.»

 و اینك چند دو بیتى كه هنوز هم به لهجه لرى باقى مانده است از همان كتاب:

 من آن پیرم كه خوانندم قلندر

 ناخانم بى نه مانم بى نه لنگر

 رو همه رو واریم گرد گیتى

 شو درایه‏ى و او سنگى نهم سر

 پنج روزى هنى خرم كهان بى

 زمین خندان بر مان آسمان بى

 پنج رویى هنى هازید و سامان

 نه جینان نام و نه ز آنان نشان بى

 از آن ا سیپیده بازم همدانى

 به تنهایى كرم نچیره وانى 

 همه به من و دیرند چرخ و شاهین

 به نام من كرند نچیروانى

  یا كم دردى هنى دریه بندیار

 یاكم خورید كهان پیدا نبدیار

 من از آن رو به دامان ته زد دست

 ده كرد دونت پرو پایى بسند یار

 در حالى كه واژه‏هایى كه فایز در دو بیتى‏هاى خود به كار برده بیشتر شعرى و ادبى فصیح یا عربى متداول در زبان فارسى مى‏باشد و جنبه‏هاى بدیعى و عروضى نیز به خوبى رعایت گردیده و اگر چنانچه واژه‏هاى محلى و عامیانه در آنها دیده شود )جز دز یكى دو مورد آن هم نه در دو بیتى‏ها( بى شك بایستى به حساب متصرفان گذاشت و هرزگیهاى نسخه برادران نه به حساب فایز دشتى، فایزى كه باید به عنوان دو بیتى‏پردازى بزرگ و جاودان جایش در تاریخ ادبیات ایران حفظ گردد. فایزى كه نباید فراموش شود و فایزى كه بایستى همسان بابا طاهر عریان جزو افتخارات ادبى ملت ایران به حساب آید و همدوش افتخار سازان زنده جاوید...

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

محافل و مكتب خانه‏هایى كه فایز در آنهادرس خوانده و محیط تربیتى او به خصوص معاشرتش با علماى مذهبى و شعراى محلى ایجاب مى‏نموده است كه به ناچار بااحادیث و روایات آشنایى پیدا كند. بى شك خواندن قرآن و كتب مذهبى و ادبى و بحث و جدالى كه در آن روزگار در آن دیار بیشتر جنبه مذهبى و ادبى داشته در فایز اثر گذاشته و او را با روایات و قصص قرآن و داستانهاى مختلف آشنا كرده است. گاهى عشق سركش زلیخا به یوسف الهام بخشش مى‏شود براى سرودن این دوبیتى:

 سحر گاهان زغم با باد شبگیر

 كم یعقوب سان این قصه تقریر

 به مصر تن زلیخاى خیانت

 گرفته یوسف دل كرده زنجیر

 و زمانى به یاد آتش طور مى‏افتد و ظهور موسى و چنین مى‏سراید:

 زحسن رویت اى نادیده مهجور

 شدم پیر و حزین وزار و رنجور

 بت فایز تجلى كن به یكبار

 همان نورى كه بد در وادى طور

 یا:

 به زیر گوش برق گوشواره

 زده بر خرمن عمرم شراره

 بیافایز كه از نو آتش طور

 تجلى كرده بر موسى دوباره

 گاهى اذان بلال خوش آواز مسحورش مى‏كند و زمانى غرق عظمت و شكوه آیات قرآن مى‏شود:

 نه هر سرچشمه‏اى آب زلالست

 نه هر لاله رخى صاحب كمالست

 نه هر برگشته بختى هست فایز

 نه هرگلدسته خوان مثل بلالست

یا :

 بدى زلف سیاهت لیلة القدر

 شب وصلت ز الف شهر بهتر

 هر آن كس یار فایز دید، گفتا:

 «سلام هر حتى مطلع الفجر»

 و زمانى كه به یاد آتش نمرود گلستان خلیل مى‏افتد چه خوب و زیبا مى‏سراید:

 صنم عشق تو همچون نار نمرود

 مرادر منجنیق عشق فرسود

 خلیل آسا رودفایز در آتش

 تو«قل یا نار كونى برد» كن زود

 و باز هم متأثر مى‏شود از آیات قرآن در این دوبیتى:

 دو گیسوى تو جانا لیلة القدر

 بیاض گردن تو مطلع الفجر

 ملایك تهنیت گویند فایز!

 «شب وصلت زالف شهر بهتر»

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

 از اغلب دو بیتى‏هاى فایز چنان بر مى‏آید كه او شاهنامه فردوسى را عمیقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثیر اشعار شاهنامه قرار گرفته است، اما در این تأثیر پذیرى هیچ گونه اثرى از تقلید خشك و كور كورانه كه در زمان فایز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مى‏بینم مشاهده نمى‏شود. فایز درد زمان را درك مى‏كند كه خود درد مى‏كشد و ریشه آن را مى‏بیند و ترانه هایش كه «بازتاب فرهنگ زمان و دیار اوست» گاهى نرم و روان و همطراز شیرینترین غزلیات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مى‏گیرد در اوج صلابت و سنگینى:

 دل من همچو رستم در عتابست

 چو توران ملك سلم از وى خرابست

 رقیب گرسیوز و فایز سیاوش

 فرنگیس عشق و دل افراسیابست

 یا:

 بتا زلف تو سر از سركشان برد

 به میدان گوى حسن از مهوشان برد

 بت فایز چو رستم پور دستان

 كه در میدان «كشانى» ره كشان برد

 و این دو بیتى‏ها كه از گرفتارى بیژن در چاه ا فراسیاب و فداكارى منیژه و نجات او به دست رستم الهام گرفته است:

 بتا بیژن صفت در چه گرفتار

 منژه وار اگر هستى وفادار

 كمند زلف بگشا چون تهمتن

 توفایز را زچاه غم برون آر

 

 خم ابروست یا شمشیر بهمن

 مژه با نیزه یا تیر تهمتن

 بت فایز منژه سان به یكبار

 به چاهم در فكن مانند بیژن

 واین دو بیتى كه اشاره به فتح هفتخوان رستم مى‏كند و ره یافتن در كوى دلبر را به هفتخوان تشبیه كرده است:

 به دل گفتم مرو در كوى دلبر

 ره خود گیر از این سوداتو بگذر

 دل فایز مگر تو پور زالى

 كه داراى تاب جنگ هفت لشكر؟

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 13 دی 1387  08:31

«پرى دیدى پریشان شد» خیالت؟

 پرى رفت!

 پرى با تو بدى كرد؟

 بیابان گرد مجنونم

 پریشان مرد صاحب درد!

 عمو! هم روستا! فایز!

 غم سنگین،

 غم تلخت،

 همین بوده؟

 چه شیرین بود

 - اگر این بود

 پرى،

 بود آخر،

 این خود حیرت‏انگیز است

 نشان عصمت دور و دیار تو

 نشان آن كه باور داشتند افسانه را مردم

 پرى

 - كه رمز پاكى بود

 بود آرى

 پرى وحشت نمى‏كرد از بشر، از خاك آلوده

 پرى هم به نیاز تن، حصار قدسى نظم پریها را فرو مى‏ریخت

 و با چركین قبایى مهر مى‏ورزید

 و با چركین قبایى نان جو مى‏خورد

 و با چركین قبایى

 - با تو -

 دوست،

 با تو مهر

 با تو قهر..

 و قهر و آشتى، فایز!

 تو مى‏گویى كه شیرین نیست ؟

 عموى چون شقایق وحشى و ناز كدلم،فایز!

 كه غوغایت همه غم بود،

 غم،

 غم،

 غم،

 پرى بد كرد باتو

 بیابانگرد كرد و آشنابادرد

 ولى، هم روستاى، ساده، مثل دشت

 مگر هفت آسمان  عشق جز صحراست؟

 مگر معراج عشق این نیست؟

 مگر مجنون..

 - جنون؟-

 افسوس؟

 پرى بد كرد

 تو رنجیدى

 ولى آخر پرى كه بود

 اینك،

 نیست!

 پرى رفت!

 پرى از جنگل افسانه‏ها هم رفت

 پرى رم كرد!

 پرى مرد!

 پرى، پندار و پاكى را هم از این دیولاخ قحبه پرور برد

 «دل و دوست،

 دل و درد»

 تو چه خوشبخت بودى، مرد!

 چه افسوسى؟ چرا افسوس؟

 دریغا زنده بودى مى‏شنیدى

 كه دهقان جوان،

 آنك

 به دنبال خرلنگان خرما بار پیرش

 چه شیرین، شروه مى‏خواند

 و بذر نغمه‏هاى سوزناكت را

 - كه صحرا را تب شوریدگى بخشید

 كه خننجریست خشم روستا را در جدال عشق

 چه هشیار و صمیمانه

 به پهناى بیابانها مى‏افشاند

 ولنگى خر و فرتوت و طول جاده صحرا و رنج خستگیها را

 چه آسان مى‏كند بر خویشتن هموار :

 «خداوندا دلم از دین برى شد

 اسیر دام زلف اون پرى شد

 پرى دید و پریشون گشت فایز

 پرى رو هر كه دید از دین برى شد»

 درون قلبهاى ساده جاكردن

 و قایق بر شط خون خطر راندن

 مگر،

 فایز

 تو را این حشمت آیین نیست؟

 سرایان در صداى مردم،

 عموجان!

 مگر راز حیات جاودان این نیست!

 پرى رنجید

 پرى بد كرد

 پرى رم كردو دیو...

 اما،

 چه مى‏گویم؟ عمو فایز!

 پرى كه هیچ

 حتى دیو هم رفته‏ست از افسانه‏هاى روزگار ما

 و افسانه...

 - چه گفتم باز؟ -

 كدام افسون؟

 وگر افسانه، حتى نیست

 كه شبهاى سیاه قطبى مارا كند كوتاه

 شكایت نیست

 - كه شوریدگى مرده‏ست -

 محبت نیست

 چرا كه مهرورزى، روسپى بازیست

 و این،

 گویا،

 به قانون پرى، ننگ است

 حكایت،

 هم،

 - كه چه بسیار!  -

 همان تكرار دیگر كونه رنگین نیرنگ است

 چه سودایى؟

 كه سر، این كرم جوش پوك

 پژمرده است

 چه خوفى؟

 كه خطر مرده است

 درختان را هجوم شاخ و برگ هرزه از بالندگى انداخت

 چراكه

 - یك زمان

 باچشمه قریه، تبر مرده‏ست

 غرور؟

 غروبى چند بیش از این

 زیر خاش رفیق خورده سوگندى

 - طلبكارى -

 به ضرب پشت دست زهر خندى، خیس سیلان عرق گردید

 و یك لحظه

 زبانش لال و مژگانش فرو، زانوش سست و...

 گرگ دیده گوسفندى

 ساكت و مسحور

 و آنگاه از فرازى به فرود، از عطسه‏اى بیدار، از خواب دراز غار

 تو گفتى ناگهان معجونى ارمنگیش

 به هوش آورد،

 و پیدا بود

 - مى‏شد دید -

 كه او باضربه مرموز، پندارى

 - مگر در خواب نرم حشمتى،

 شاید -

 جدالى سهمناك و صعب با خود كرد

 و لبخندى

 - جواب زهر خندآنگاه -

 ولبخندى، گره بگشاى بندى

 نمى‏شد دید، اما مى‏شد اندیشید

 آزادى راز سالمندى

 و دو لبخند، بعد از زهر خند، انگار

 حلول دستها، هرم تفاهم، یعنى ا فسونبار پیوندى

 و یعنى،

 شاید:

«رفیق! آماده‏اى؟

 ول كن!

 گذشته‏ها فراموش!

 تو از چنگال وهم، از جادو، از كابوس

 رها گشتى

 ببین!

 فانوس كمناب جزیره كامیابى را

 وگنج كامیابى را

 - كه مى‏دانى

 همانكه راز هوش هوشیاران

 - ما است.

  و مى‏دانى كجا،

 پیداست!

 و آنك!

 سر فرو در آخور سبزخلیج،

 آنك

 هر آن قایق كه مى‏خواهى

 گشوده بادبان، آماده

 هان! برخیز»

 غرورو، این گونه خالى كرد میدان را، عموفایز

 و راز بكر مااینست، عموفایز!

 قبول راز ما با اهتزاز تندباد ماجراها و شگفتیهاش

 و، حكیمانه:

 شگفتى بار تعبیر دگر اینست :

 تمام انتظار من وقوع انفجاریست

 تمام شروه من، شعر من اینست

 امید انفجارى تازه راز سازش من با زمین است

 چرا كه انفجار آشفته مى‏سازد خیالم را

 چراكه فرصت پندار را مى‏گیرد از من

 چرا كه حكمت قهار بى چونش

 سقوط من،

 شكست و ناتوانى غرور من

 دریغ و درد من  از انهدام نیكى و پاكى

 دروغ من

 و درد زخم چركین حقارتهاى من را مى‏برد ازیاد

 چراكه در غریو انفجار و دود تاریكى

 درخشانتر چراغ كاذب اوهام، حتى آفتاب -

 پرتوان گم مى‏شود چون سوزنى نازك

 چرا كه ا نفجار سهمناك ما، رسول نوست

 وباطل مى‏كند سحر رسولان و رسولان قدیمى را

 ومعجزهایش را چون لطیفه‏هاى شیرینى

 به سخره، خنده‏افزارى... عموفایز!

 پرى بد كرد؟

 پرى رفت؟

 تورا، تنها؟..

 و با انگشت چون مى‏رفت -

 بیابان را نشانت داد؟

 تو هم رفتى؟

 كنار قریه‏هاى آشنا، بیگانه بگذشتى؟

 واز چاهابها از دلوهاى سبز آب سرد نوشیدى؟

 و دخترهاى بازیگوش

 جنونت را به سنگ هایهو بستند؟

 و از احساس مرموزى

 نشد پاى گریزت، یكنفس سنگین؟

 توهم رفتى؟

 میان تپه‏ها و سدرهاى جنگلى رفتى؟

 میان نخلها رفتى؟

 كنار مزرعه، باغ بنفش داس را دیدى؟

 وگاوآهن

 - امید سبز صحرا را -

 نخواندت شعر راندن؟

 شعر رستن؟..

 تورا چیزى نكرد اندوهگین، فایز؟

 صداى آشنایى، بانگ پایى نیز نشنیدى

 كه آرام از كنارت بگذرد،

 كه دور گردد؟

 هیچ؟

 تو باز اندوهگینى كه پرى رفت

 ولى من انتظار انفجارم باز

 كه این احساس پر اشك،

 - نیاز بازگشتى دیرو ناممكن -

 نیاز آب سرد از دلو نوشیدن

 نیاز كم شدن در وسعت وهم بیابان را، فرو بلعید

 وسرمستم كند زان باده مسموم ویرانگر

 عمو، فایز!

 نگاه كن، قایق آماده‏ست

 مرا مى‏خواند از دریا

 «جزیره كامیابى‏ها..»

 عمو فایز!

 برادر زاده رادریاب

 مخوان دیگر،

 مخوان دیگر،

 مخوان...

 منوچهرآتشى

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
آخرین پست ها

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دوازدهم)..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دوبیتی هایی از فایز دشتی..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری یازدهم)..........شنبه 19 اسفند 1391

کد پیشواز شروه ایرانسل..........یکشنبه 8 بهمن 1391

.............یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود چاووشی..........یکشنبه 7 آبان 1391

برای فایز..........یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دهم)..........شنبه 6 آبان 1391

فروش اینترنتی مجموعه "شروه های محلی استان فارس"..........جمعه 5 آبان 1391

فایز دشتی..........سه شنبه 25 مهر 1391

فروش DVD "چهل ساعت شروه از چهل شروه خوان" ..........یکشنبه 16 مهر 1391

فایز دشتی..........جمعه 15 اردیبهشت 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری نهم) ..........سه شنبه 6 دی 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هشتم) ..........جمعه 15 مهر 1390

زندگی نامه فایز دشتی ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دیوان اشعار فایز ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هفتم) ..........دوشنبه 24 مرداد 1390

مراسم بزرگداشت نوه فایز دشتی در شهرکاکی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

درگذشت آخرین بازمانده فایز دشتی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

شروه دشتی ثبت ملی شد ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری ششم) ..........جمعه 24 تیر 1390

دوبیتی هایی از فایز دشتی ..........جمعه 24 تیر 1390

کلاخا یاد محدو یاد محدو ..........جمعه 24 تیر 1390

دانلود کتاب جامع الکترونیکی "فایز دشتی" ..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری پنجم)..........یکشنبه 26 دی 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 26 دی 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری چهارم)..........پنجشنبه 27 آبان 1389

دانلود شروه دلنشین دشتی با صدای ماندگار افسر شهیدی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

همه پستها