تبلیغات
فایز دشتی - مطالب مجتبی سعیدی
دوشنبه 23 دی 1387  19:25

آنچه که امروز برای مامطرح است شعر فایز است شعری به نرمی بال پری و به سیالی حرکت فرشته .

کسانی خواسته اند او را شبانی صحرا گرد معرفی کنند که این هم مانند افسانهء عشق او به پری، افسانه ای بیش نیست، زیرا در سرتاسر شعر او یک بیت که به شغل خود اشارت داشته باشد دیده نمی شود.

مسألهء مهمی که از لابلای اشعار او در می یابیم اینست که فایز دو بیتی های خود را در سنین پیری و کهولت و یا حداقل بالای چهل یا پنجاه سالگی سروده است. در هفده دو بیتی از پیری و زمین گیری و از دست دادن جوانی نالیده، در هفت دوبیتی از نزدیک شدن مرگ فریاد برآورده و فقط یک دو بیتی او، بوی جوانی می دهد. و با این که در یک مورد ادعا کرده که پیرسال و ماه نیست بلکه غم عشق او را به پیری انداخته است:

(نه فایز پیرعمر ماه و سالست

غم هجرا جانان کرده پیرم)

توجیه دو بیتی های متعدد او در مورد پیری و خستگی و درماندگی نمی کند .

بنابراین کاملا پیداست که فایز شعرهای خود را در سن پیری و جاافتادگی سروده است . با این حال سروده هایی که از حیث قافیه و وزن و حتی انتخاب واژه سست و بی معنی است در اشعار او کم نیست. مگر این که بپذیرم به مرور زمان اشعاری سست و کم مایه توسط دیگران سروده شده و در شعرهای فایز راه یافته اند. همین مشکلی که حتی شاعران پرآواره هم ازآن مصون نبوده اند، به ویژه که دوبیتی در بیشتر مناطق ایران حضور و خواستار دارد، در نتیجه تداخل دو بیتی ها امری حتمی و قطعی می نماید.

اینک چند مصرع از شواهد سروده های فایز در پیری می آوریم هر چند که کوشش گردیده تا به دلیل کمبود مجال از ذکر شاهد خودداری و رجوع به اصل به عهده خواننده گذاشته شود.

خداوندا جوانیم بسر رفت / جهان رفت و جوانی و چمن رفت

گله از ما مکن فایز که پیری / جوانی گر به نرخ جان فروشند

جوانی کاشکی بیع و شری بود / مرا هم ساق و هم زانو کند درد

به هر عضو تو فایز پیری آمد/ شکایتهای ایام جوانی

شدم پیر و ندیدم روی دلبر /  شدم پیر و ندیدم روی دلدار

خوشا برنایی و نیسان و آذار/ من از عهد جانی تا شدم پیر

شکسته قامت فایز زپیری / ندارد تاب جنگت فایز پیر

خوش ازعهد جوانیهای فایز / و و ..............

شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.  که شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر.  

 همان گونه كه بیان شد فایز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جریانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پیداست فقط معدودى از دیوانهاى شعراى سلف خود را دیده است.

 او پیش از آن كه یك شاعر اجتماعى باشد، یك شاعر عاطفى است یعنى اگر همان موضوعات مكرر عاطفى و احساسى را از اشعار او بردارند چیزى باقى مى‏ماند. فایز به علوم زمان خود و قبل از خود تسلط نداشته و ضرورتى هم براى این مسأله نمى‏دیده و اگر گهگاه اشاراتى به اندیشه قدما دارد، این اشارات چندان قوى نیستند.

 صنایع بدیعى در شعر او كم نیست، اما صورتهاى خیال، مخصوصا كنایه و مجاز كه از  مقوله بیان است در شعر او به ندرت به چشم مى‏خورد و تشبیه و استعاره كه با كنایه و مجاز از اركان مهم شعرند در سخن فایز چندان موفق نیست. تشبیهات او  غالبا از نوع تشبیه صریح است كه ادات تشبیه در آن ذكر شده و این موضوع از قدرت تخیل مى‏كاهد.

 استعاره‏ها معمولا تكرارى و از همانهایى است كه در سخن گذشتگان فراوان است با این حال گاهى تشبیهات تازه و بسیار زیبا ودر شعر او به چشم مى‏خورد مثل غراب عشق (كشتى عشق) بندر دل، پرده دل، دوده دل، محمل در و تركیباتى چون سپاه كفر، كشور دین و تشبیهات حسى زلف به افواج هندو، چهره به كشور ما چین و صورت به كشمیر و گیسو به لشكر هندو غیره. صنایع لفظى بدیعى مثل جناس،مراعات النظیر تلمیح، توشیح، ردالعجز، رد الصدر، تقسیم و حتى شعر ملمح در سخن او فراوان است اما چنان كه مى‏دانیم صنایع لفظى بازى با كلمات است و كلام را زبور نمى‏بخشد مگر آن كه به مقتضاى حال باشد و تفنن و بازى را القا نكند.

 در پاره‏اى موارد، فایز صورتهاى مجرد و معنوى خیال را به صورتهاى مادى و ملموس تبدیل كرده و این كارى است كه سابقه اندك ندارد و در اشعار كسانى چون رودكى، شهید بلخى، اسعد گرگانى، دقیق، كسائى و دیگران دیده شده اما ناگفته نماند همان تصاویر معدود كه در شعر فایز جان گرفته‏اند زیبا و كم نظیرند ماندن استعاره هجر كه یك عنصر انتزاعى است به یك عنصر مادى، رستم هجر:

 نمردى از خدنگ رستم هجر

 نه‏اى در دیده، آخر كیستى تو

 

 تشبیه دهان به نون تنوین كه شاید براى اولین باردر شعر  فارسى دیده شده است و تصویرى نادر است:

 دهانش نون تنوین است فایز

 كه آید در حساب و نیست پیدا

 استعاره خیال به پاسبان و تبدیل عنصر معنوى به عنصر مادى:

 شب ابر است و دنیا تیره تار است

 خیالم پاسبان كوى یار است

 تصویرهاى حروفى نیز در شعر فایز در دو سه مورد آمده است:

 سر زلف توجانا لام و میم است

 چو بسم الله الرحمان الرحیم است

 به هفتاد و دو ملت برده حسنت

 قدم از هجر تو مانند جیم است 

و

 بتا از دوریت حالى ندارم

 زعین و شین و قافت بیقرارم

 به ت و ب گرفتارم شب و روز

 به غیر از لام و ب درمان ندارم

 تصویرهاى دینى و اسلامى نیز فراوان دارد مثل:

 دو گیسوى تو جانا لیلة القدر

 بیاض گردن تو مطلع الفجر

 ملایك تهنیت گویند فایز

 شب زلف، زالف شهر، بهتر

و 

 ژلبت كوثر، قدت طوبى، رخت حور

 به غیر از تو بهشتم نیست منظور

 تصویرهاى ملى و  اساطیرى:

 خم ابروست یا شمشیر بهمن / بت فایز منیژه سان به یك بار

 به چام در فكن مانند بیژن / كمند زلف بگشا چون تهمتن

 اسرائیلیات:

 سحر گاهان ز زخم باد شبگیر

 كنم یعقوب سان این قصه تقریر

 به مصر تن زلیخاى خیانث

 گرفته یوسف دل كرده زنجیر

 از جمله تصاویر دیگر كه در شعر اویافت مى‏شود تصاویر تمثیلى است. اما آنچه از همه مهمتر در شعر فایز خود نمایى مى‏كند تصویر تن است و اندامهاى بدن، فایز در ارائه این تصویر داراى تخیلى قوى است و كاربرد استعاره  تشبیه درفضاى كوچك دو بیتى به ویژه در جایى كه از تشبیه بلیغ بدون استفاده از ادات تشبیه  وجه شبه به تصویرپردازى مى‏نشیند، جالب است.

 قدمت گل، قامتت گل، كفش پاگل

 سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

 به گل چیدن برون شد یار فایز

 سرو گردن گل و نشو نما، گل

 اگر چه حوزه اندیشه فایز از تفكرات عاشقانه و دلسوزانه فراتر نمى‏رود گاهى جرقه‏اى بسیار كوچك از طنز تلخ و حكایت در بدرى ناشى از نارسائیهاى زمان او در شعرش باز مى‏یابیم.

 گفتنى اینست كه همان گونه كه براى دوبیتى و رباعى كه هر دو ریشه در ترانه دارند تاریخ دقیق و رسمى در دست نیست و این دو گانه، بار منت شعر عرب را نیز بر دوش ندارند، نسبت دادن محض دو بیتى و تا اندازه‏اى رباعى یا واضح‏تر بگویم ترانه‏ها كه زبان دل مردم سراسر نواحى ایران است به یك یاچند فردخاص، آن چنان قابل قبول نمى‏آید. معمولا اگر ترانه‏هاى روستایى و احساسى را طبقه بندى كنیم ممكن است اتفاق افتد كه یك منطقه پر از ترانه و منطقه دیگر فاقد ترانه گردد. اما این لطف اشعار و ذوق پربار مردم است كه در هر نقطه از این خاك پهناور، غم و اندوه و شادى و سرور خود را در متن این ترانه‏هاى روستایى و تخیلات عاطفى و احساسى مى‏جویند.

 از این گذشته ترانه یاشعرعامیانه، چامه‏ها و سرودها كه قدیمى‏ترین نوع سروده هستند و به ایران قبل از اسلام هم مى‏رسند، عموما شكلى از فهلویات دارند كه خود منشأ شور و هیجان و رقص و طرب در زبان خنیاگران و رامشگران محلى قدیم بوده‏اند و اینك در جنوب ایران دو بیتى‏هاى فایز را با آهنگ «شروه» كه غمین و پر سوز و شور آفرین است میخوانند و رباعیهاى خیام را با آهنگى به نام «رشكى»(shaki) و در گونه جدیدتر (خیام خوانى) متبلور مى‏سازند.

 اما این فهلویات و سروده‏ها یعنى مادر دو بیتى و رباعى معمولا از شاعران بى نام و نشان بوده و به صورت شفاهى و سینه به سینه نقل مى‏گردیده‏اند. در این صورت، دو وضعیت پیش آمده است، یكى این كه گویندگان و سرایندگان این اشعار در هاله‏اى از پندارهاو افسانه‏ها پیچیده شده و تخیلات اهل ذوق به این پندارها شاخ و برگ فراوان داده‏اند. دیگر این كه كم و بیش  گویندگان این  اشعار كه در شعر خود دم از پریشانى و در بدرى مى‏زنند به القابى از قبیل «عریان» «پریشان» «مفتون» «فایز» «نادم».. و... و.. ملقب مى‏شده‏اند همراه با انبوهى از قصه‏ها و افسانه‏ها به طورى كه وجود واقعى شارع در مظان شك و تردید قرار مى‏گیرد.

 ناگفته نماند كه نواده‏ها و احفاد فایز هنوز در قید حیاتند و در منطقه دشتى و دشتستان و تنگستان و بوشهر كمتر كسى است كه نام فایز را نشنیده و اشعار او را نخوانده باشد. زیباییهاى شعر فایز و تصویرهاى طبیعت و جمال كه البته اكثرا تكرارى است در شعر او جلوه خاصى دارد. فایز از مجموعه‏اى واژه‏هاى محدود و معدود استفاده كرده، یعنى مى‏توان ادعا نمود كه شعر او فقط یك مسیر را طى كرده و گسترش چندانى در ابعاد دیگر ندارد اما با همین محدودیت از جلوه‏هاى زیبا نگارى و خیال‏پردازى به نحو مطلوب برخوردار است.

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

گر چه شهرت فایز به دو بیتى‏هاى اوست و وى را با ترانه‏هایش مى‏شناسند و  غزلیات و مثنوى هایش تأثیر و اهمیت ترانه‏هایش را ندارد، با این حال چند مرثیه دل قالب غزل و مثنوى یافت شده كه هر چند داراى چندان ارزش و اهمیت ادبى نمى‏باشند و لى چون تنها اثر فایز در زمینه‏اى غیر از ترانه است در این جا آورده مى‏شود  :

 شعرى در قالب غزل در مدح امام حسین (ع)

 اى نام تو آرایش هر مسجد منبر

 واى ذكر تو زینت ده هر محفل و محضر

 بى نام تو مسجد چه بود، طرح مهندس

 بى ذكر تو محفل چه بود، نقش مصور

 آفاق پراز زمزمه نام تو باشد

 نام تو شفا بخش همه عاجز مضطر

 گر تیغ تو در كرب و بلا جلوه نمى‏كرد

 تا حشر بدى خلق جهان یكسره كافر

 آن جلوه كه شمشیر على كرد به خندق

 ضرب تو فزونتر بود از ضربت حیدر

 زیرا كه نبى بود و على بود و سپاهى

 عمرو آمد و تنهابه على گشت برابر

 شاه شهدا یك تنه با خلق جهانى

 آن كرد كه حیدر نكند در صف خیبر

 فریاد از آن دم كه گرفت او به كمر دست

 دیدش كه فتاده به زمین نعش برادر

 بى خود شد و از اسب بیفتاد به زارى

 زآنان كه برفت طاقت و هوش از تن و از سر

 اى ماه بنى هاشم واى صف شكن من

 اى در همه احوال مرا مونس و یاور

 فایز! به عزاى شه لب تشنه فغان كن

 تا شافع جرم تو شود در صف محشر

 مرثیه‏اى دیگر:

 ببر اى ساربان در قتلگاهم

 بده مژده حسین كم سپاهم.

 بگو عباس! بر پاكن علم را

 برآور آ رزوهاى دلم را

 مگر اى ساربان این جا چه جایست ؟

 كه آن خوشبوتر از جنت سرایست

 نسیمش در مشامم خوشتر آید

 كه این جا بوى زلف اكبر آید

 الا اى ساربان مشكن دلم را

 فرود آور در این جا محملم را

 كه این جا خوش فرود آمد دل من

 خس و خارى كه در این سرزمین است

 نشیمنگاه سرو و یاسمین است

 همین خاك است منزلگاه جانان

 نهم سر بر سر خاكش دهم جان

 عجب این خاك، خاك مشك بیز است

 كه هم شادى فزا هم غصه خیز است

 عجب این خاك، خاك باصفائیست

 یقین آرامگاه دلربائیست

 عجب این خاك بویش عنبرین است

 یقین باخون مهرویان عجین است

 برهنه پابر هر ناسزاوار

 برهنه، بر مغیلان پاى پرخار

 سر از این خاك هرگز بر ندارم

 مگر از تن رود جان فگارم

 براى این زمین بود اى عزیزان

 گذاریدم كه تا این جا دهم جان

 و شعرى ناتمام در مدح عباس بن على بن ابى طالب (ع)

 كوفیان گفتند «عباس آمد از بهر ستیز

 ما نداریم دست جنگ او مگر پاى گریز

 اى پیاده بر زمین افكن تو این تیر و كمان

 واى سوار عباس آمد جوشن ومغفر بریز

 این غضنفر هژبر افكن كه شبل حیدر است

 ز او بیندیشید كامد شیر باشمشیر تیز»...

 .......................

 ...........................

 رباعى

 اى شاه نجف هر دو جهان شاهى تو

 ره گمشدگان به سوى حق راهى تو

 فایز نشاسدت ولیكن داند

 الله نه‏اى ولى اللهى تو

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

عرفان و تصوف عمیقترین و استوارترین پایه ادبیات راستین و جاودانى كلاسیك مارا تشكیل مى‏دهد و بدون اغراق اگر عرفان رااز ادبیات كلاسیك خود جدا سازیم، جزتنى چند از قبیل فردوسى، خیام، نظامى، ناصر خسرو، عبید زاكانى و تعداد انگشت شمار دیگر باقى و جاودانه نمى‏ماند. عرفان بر اكثر شعراى بزرگ ما اثرى ژرف گذاشته كه غیر قابل انكار است. در ترانه‏هاى فایز نیز كه سرتاسر داستان شور و شیدایى است و حكایت سودازدگى، گهگاهى با چشم اندازها  رگه‏هاى ناب عرفانى رو برو مى‏گردیم كه تا اعماق روح بشرى اثر مى‏گذارد، كه بى شباهت به كلام بزرگان دنیاى عرفان نیست ؛ اما نه آن عرفانى است كه از ماوراء الطبیعه سرچشمه گرفته باشد، بلكه از ظلم و جور طبیعت است كه بر این مرز و بوم مى‏گذرد. وقتى كه مى‏سراید:

 به سیر باغ رفتم باختم من

 نظر بر نوگلى انداختم من

 الهى دیده فایز شود كور

 كه دلبر آمد و نشناختم من

 كه غزل معروف حافظ را به یاد خواننده مى‏آرد.

 سالها دل طلب جام جم از ما مى‏كرد

 آنچه خود داشت زبیگانه تمنا مى‏كرد

 گوهرى كز صدف كون و مكان بیرون بود

 طلب از گمشدگان لب دریا مى‏ك رد

 .......

 بى دلى در همه احوال خدا با او بود

 او نمى‏دیدش و از دور خدایا مى‏كرد

 .....

 و زمانى كه به بى وفایى جهان متوجه مى‏شود و به دوستان نیمه راه و به رنج و زحمت دنیاى فانى، صدا سر مى‏دهد:

 بیا جانا كه دنیا را وفا نیست

 جوى راهت در این محنت سرا نیست

 دراین ره هر چه فایز دیده بگشود

 زهمراهان اثر جزنقش پا نیست

 گاهى با شوریدگى از نگونبختى خود سخن مى‏راند:

 تو كه ملاى قرآن خوانى اى دل

 تو كه درد دلم مى‏دانى اى دل!

 به بخت مردمانى شیخ و ملا

 به بخت فایزت نادانى اى دل!

 و زمانى كه سراسیمه به دنبال جان جانان مى‏گردد و جویاى آب حیات مى‏شود، چه خوب سرگردانى و حیرانى خود را و انسان را باز گو مى‏كند:

 سراغ جان جانان از كه پرسم؟

 نشان ماه كنعان از كه پرسم؟

 چو اسكندر به ظلمت رفت فایز!

 گذار آب حیوان از كه پرسم؟

 و یا:

 چو آمد فكر یار اندر ضمیرم

 بسوزد خرمن ماه ازنفیرم

 نه فایز پیرعمر ماه و سالست

 غم هجران  جانان كرده پیرم

 و باز هم از هجران فریادها دارد و چه سوزناك و اندوهگین:

 خبر دارى به من هجران چهاكرد؟

 دلم را ریش و جانم مبتلا كرد

 زمردم عشق تو پوشیده فایز

 ولى شوق تو رازش بر ملا كرد

 فایز دلى آگاه دارد و دل آگاه و با خبر را چه نیاز است به پیغام و نوید:

 دل آگه چه محتاج بریداست؟

 چه حاجتمند پیغام نوید است؟

 خبر از حال فایز یار دارد

 چه لازم دیگرش گفت و شنید است؟

 و گاهى شوریده وار مى‏سراید كه شوریده شیدا یاشیداى شورید خیال یار را برایش بسنده است و دیگر هیچ و این خود باز تاب در حقیقت است:

 سرم پر شور شیداى تو كافیست

 دلم داغ تمناى تو كافیست

 به سیر گلستان فایز چه حاجت؟

 خیال سرو بالاى تو كافیست

 عالى طبع است و بلند پرواز و پرمایه كه هر چشم و زلفى فریفته و پریشانش نمى‏سازد:

 نه هر چشمى ز جسمى مى‏برد جان

 نه هر زلفى دلى سازد پریشان

 نه هر دلبر ز فایز مى‏برد دل

 رموز دلبرى سرى است پنهان

 غیر از تصوف و عرفان گاهى نیز در ترانه‏هاى فایز با مسائل اجتمایعو دردهاى زمان و تاریخ درد و حتى اندیشه‏هاى روشنفكرانه روبرو مى‏شویم كه خود حكایت از آگاهى فایز دارد. نسبت به پیرامون خویش نه در چهار دیوارى و حدود دشتى و دشتستان كه مانند هر شاعر دیگر مرزها را پشت سر مى‏گذارد و جهان او تنها و دشتی نیست، دشتی سرزمینى است خشک و لب تشنه و فایز خوب مى‏داند كه همه جا دشتى و دشتستان و تنگستان نیست و هر سرزمینى خشك و سوزان  :

 رخ تو آتش و زلف تو دود است

 مرا زین سرد مهریها چه سود است؟

 چو فایز در بیابان تشنه جان داد

 چه حاصل در صفاهان زنده رود است؟

 در رسیدن به مقصود چون رزمندگان میدان نبرد و دلباختگان راه عشق و شیدایى از خنجر و نیزه بیمى و هراسى به خود راه نمى‏دهد. از او سرمشق بگیریم كه صادقانه و مردانه مى‏سراید:

 نخستین بار باید ترك جان كرد

 سپس آهنگ روى گلرخان كرد

 نباید در طریق عشق فایز!

 حذر از خنجر و تیر و سنان كرد

 زمانى خود را تنها مى‏بیند با یك دنیا ناراحتى و عذاب و چه دردناك است تنهایى و در سكوت بسر بردن در شب عید و غریبانه در وطن خود گریستن بى یار و همدمى:

 شب عید است و هر كس باعزیزش

 كند بازى به زلف مشك بیزش

 به جز فایز كه دلدارى ندارد

 نشیند با دل خونابه ریزش

 بسیار حق دارد كه گهگاه هم دچار سرگردانى روشنفكر گونه‏اى گردد، چراكه پایان كار برایش نامعلوم است و پیوسته مانند مردم زمان خود با دلهره و اضطراب دست به گریبان است. كشتى زندگیش سالم و موفق به ساحل خواهد رسید یانه؟ واین سؤالى است كه بسیارى از روشنفكران واقعى جهان از خود كرده‏اند و مى‏كنند :

 مرا تن زورق است و ناخدا دل

 در این زورق بود فرمانروا دل

 رسد فایز به ساحل یا شود غرق

 ندانم مى‏برد مارا كجا دل

 متفكرین و اندیشه وران همیشه با اندوه رو برویند و از كجا معلوم كه عاقبت مجنون وار سر به بیابان نگذارند  :

 در این دنیا  بسى اندهناكم

 كه ا زمردن نباشد هیچ باكم

 یقین روز ازل تقدیر فایز

 به آن غم عجین گردیده خاكم

 یا:

 غم دنیا خورم یاحسرت یار

 و یا گریه كنم من با دل زار

 همى ترسم شود دیوانه فایز

 چو مجنون رو نهم بر دشت و كهسار

 و گاهى هم از بخت بى تدبیر خویش مى‏نالد، همچون پلنگ تیر خورده و شیر در زنجیر بى باك و خشمناك:

 به شب نالم شب شبگیرنالم

 گهى از بخت بى تدبیر نالم

 بنالم چون پلنگ تیر خورده

 گهى چون شیر در زنجیر نالم

 

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

فایز ذشتی و بابا طاهر عریان روستایى صادق و سوته دل و شیدا، یكى از جنوب داغ سوزان و دیگرى از  غرب سرمازده ایران، یكى از دشتهاى پهناور و خشك و بى آب دشتى و دیگرى از همدان پوشیده از برف، دو نیكو خصال، دو وارسته، دوانسان خوب باغم و اندوهى فراوان و گرفتار آمده در اختناق فكرى شدید، دوترانه سرا هستند كه با زبانى ساده و ترانه‏هاى پرسوز و گداز خود هر خواننده را مسحور خویش مى‏سازند. اگر چه هر كدام در زمینه‏اى نه چندان دور از هم كه یكى در دنیایى سراپا عشق و شیدایى همراه با وارستگى عارفانه  دیگرى در عالم عرفان و شور و جذبه و فراموشى از خود گام مى‏نهند ولى آن چه مسلم است عشق و شور و شیدایى و صف‏ناپذیرى سخت دنیاى هر دو را احاطه كرده است  جز به عشق پاك خود به هیچ چیز نمى اندیشند. مست از باده عشق و جذبه و غرق در دنیاى شورانگیز خویش و چه بسا كه فایز در بعضى از دو بیتى‏هاى خود تحت تأثیر بابا طاهر قرار گرفته، ولى با وجود این، چ=نان از خود  استادى نشان مى‏دهد كه خواننده تصور نمى‏كند كه بابا طاهر برفایز اثر گذاشته باشد و گهگاه دو بیتى‏ها صرف نظر از لهجه چنان به هم شبیه است كه اگر تخلص نداشته باشد به سختى مى‏توان آنها را از هم تشخیص داد. مانند دو بیتى زیر از فایز كه اگر تخلص نداشت، چه مشكل بود جداییش از دو بیتى‏هاى باباطاهر براى خواننده:

 بابا طاهر:

 بیا جانادل پر درد من بین

 سرشك سرخ و رنگ زرد من بین

 غم مهجورى و درد صبورى

 بیا بر جان غم پروورد من بین

 فایز:

 بیا جانا كه دنیا را وفا نیست

 جوى را حت در این محنتسرا نیست

 در این ره هر چه فایز دیده بگشود

 زهمراهان اثر جز نقش پا نیست

 در این دو بیتى، بابا طاهر با زبانى ساده و روستایى، از درد پیرى نالیده است:

 و اپیدم پیر و برناییم نمونده

 بهتن توش و توناییم نمونده

 به مو واجب بوره آلاله‏اى چین

 نچینم چون كه برناییم نمونده

 وفایز در این باب گوید:

 مرا هم ساق و هم زانو كند درد

 كمر با ساعد و بازو كند درد

 به هر عضو تو فایز پیرى آمد

 جوانى رفت و جاى او كند درد

 بابا طاهر در زمینه‏اى دیگر چه خوب و چه مردانه گویى در یك معر كه و پیكار سیاسى درگیرى پیدا كرده و در ع صر اختناق وحشتزا براى شكست دشمن سوگند یاد مى‏كند و عهد پیمان مى‏بندد كه آسوده ننشیند تا نامردان را به كیفر برساند:

 سرم چو گوى در میدان بگرده

 دلم نز عهد و نز پیمان بگرده

 اگر دوران به نامردان بمونه

 نشینم تا دگر دوران بگرده

 

 وفایز چنین سروده است در پایدارى نسبت به عهد و پیمان خود:

 اگر دوران دهد بر بادم اى دوست

 وگر هجران كند بنیادم اى دوست

 مكن باور كه فایز چشم و زلفش

 رود از خاطر و از یادم اى دوست!

 بابا طاهر:

 مسلسل زلف  بر رو ریته دیرى

 گل و سنبل به هم آیته بینى

 پریشان چون كرى آن تار زلفان

 بهر تارى دلى آویته دیرى

 فایز:

 مسلسل حلقه حلقه زلف دلدار

 به هر تارى دلى گشته  گرفتار

 دل فایز اسیردام زلفش

 چون گنجشگان كه گرد آیند بر مار

 باباطاهر عاشق را به گرگى تشبیه مى‏كند كه از هى هى چوپان ترسى ندارد و بى واهمه به گله حملهور مى‏شود  :

 هر آن كس عاشق است از جان نترسد

 كه عشق ازكنده  زندان نترسد

 دل عشاق بود گرگ گرسنه

 كه گرگ از هى هى چوپان نترسد

 وفایز عشاق را چنین وصف مى‏كند:

 هر آن كس عاشق است از دور پیداست

 لبش خشك و دو چشمش مست و شیداست

 بود فایز مثال روزه داران

 اگر تیرش زنى خونش نه پیداست

 و در این دو بیتى‏ها چقدر از نظر فكرى و اندیشه شبیه است به دو بیتى‏هاى باباطاهر:

 دل من حالت پروانه دارد

 به آتش سوختن پروا ندارد

 دل فایز چو مرغ پر شكسته

 به هر جا كو فتد پروا ندارد

 بیا تا برگ گل نا رفته بر باد

 گلى چینیم و بنشینیم دلشاد

 بت فایز مكن تأخیر چندان

 كه تعجیل است عمر آدمیزاد

 به كار گرفتن واژه‏ها

 بابا طاهر در دو بیتى‏هایش از واژه‏هاى ساده لرى و عامیانه و فولكوریك استفاده مى‏كند و كمتر كلمات فصیح ادبى و فارسى امروزى در دو بیتى‏هاى خود به كار برده است و تعهدى هم ندارددر به كار گرفتن واژه‏هاى فارسى درى و ترجیح مى‏دهد كه از واژه‏هاى لرى و محلى استفاده كند و اگر اكنون مى‏بینیم كه بیشتر ترانه‏هاى بابا طاهر با زبان فارسى سلیس سروده شده، بر اثر تصرفاتى است كه بعدها دیگران به عمل آورده‏اند، چنان كه:

 «از بابا طاهر مجموعه‏اى از كلمات قصار به عربى باقى مانده است كه عقاید عرفانى را در علم و معرفت و ذكر  عبادت و وجود و محبت بیان كرده است. دیگر مجموعه ترانه‏هاى اوست به لهجه‏ى لرى. این اشعار بسیار لطیف و پر از عواطف دقیق و معانى دل‏انگیز است، لیكن بر اثر كثرت اشتهار و تداول در میان عامهن فارسى زبانان در آ نها تصرفاتى صورت گرفت، چنان كه غالبا از هیأت اصلى خود بگردیده و به پارسى درى نزدیك شده‏اند. آقاى مجتبى مینوى استاد فاضل دانشگاه  در كتابخانه‏هاى استانبول ابیاتى از بابا طاهر یافته است كه به لهجه

 اصلى لرى باقى مانده و چون آن را با دو بیتى‏هاى موجود از بابا طاهر مقایسه كنیم اختلاف آنها را فراوان مى‏بینم.»

 و اینك چند دو بیتى كه هنوز هم به لهجه لرى باقى مانده است از همان كتاب:

 من آن پیرم كه خوانندم قلندر

 ناخانم بى نه مانم بى نه لنگر

 رو همه رو واریم گرد گیتى

 شو درایه‏ى و او سنگى نهم سر

 پنج روزى هنى خرم كهان بى

 زمین خندان بر مان آسمان بى

 پنج رویى هنى هازید و سامان

 نه جینان نام و نه ز آنان نشان بى

 از آن ا سیپیده بازم همدانى

 به تنهایى كرم نچیره وانى 

 همه به من و دیرند چرخ و شاهین

 به نام من كرند نچیروانى

  یا كم دردى هنى دریه بندیار

 یاكم خورید كهان پیدا نبدیار

 من از آن رو به دامان ته زد دست

 ده كرد دونت پرو پایى بسند یار

 در حالى كه واژه‏هایى كه فایز در دو بیتى‏هاى خود به كار برده بیشتر شعرى و ادبى فصیح یا عربى متداول در زبان فارسى مى‏باشد و جنبه‏هاى بدیعى و عروضى نیز به خوبى رعایت گردیده و اگر چنانچه واژه‏هاى محلى و عامیانه در آنها دیده شود )جز دز یكى دو مورد آن هم نه در دو بیتى‏ها( بى شك بایستى به حساب متصرفان گذاشت و هرزگیهاى نسخه برادران نه به حساب فایز دشتى، فایزى كه باید به عنوان دو بیتى‏پردازى بزرگ و جاودان جایش در تاریخ ادبیات ایران حفظ گردد. فایزى كه نباید فراموش شود و فایزى كه بایستى همسان بابا طاهر عریان جزو افتخارات ادبى ملت ایران به حساب آید و همدوش افتخار سازان زنده جاوید...

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

محافل و مكتب خانه‏هایى كه فایز در آنهادرس خوانده و محیط تربیتى او به خصوص معاشرتش با علماى مذهبى و شعراى محلى ایجاب مى‏نموده است كه به ناچار بااحادیث و روایات آشنایى پیدا كند. بى شك خواندن قرآن و كتب مذهبى و ادبى و بحث و جدالى كه در آن روزگار در آن دیار بیشتر جنبه مذهبى و ادبى داشته در فایز اثر گذاشته و او را با روایات و قصص قرآن و داستانهاى مختلف آشنا كرده است. گاهى عشق سركش زلیخا به یوسف الهام بخشش مى‏شود براى سرودن این دوبیتى:

 سحر گاهان زغم با باد شبگیر

 كم یعقوب سان این قصه تقریر

 به مصر تن زلیخاى خیانت

 گرفته یوسف دل كرده زنجیر

 و زمانى به یاد آتش طور مى‏افتد و ظهور موسى و چنین مى‏سراید:

 زحسن رویت اى نادیده مهجور

 شدم پیر و حزین وزار و رنجور

 بت فایز تجلى كن به یكبار

 همان نورى كه بد در وادى طور

 یا:

 به زیر گوش برق گوشواره

 زده بر خرمن عمرم شراره

 بیافایز كه از نو آتش طور

 تجلى كرده بر موسى دوباره

 گاهى اذان بلال خوش آواز مسحورش مى‏كند و زمانى غرق عظمت و شكوه آیات قرآن مى‏شود:

 نه هر سرچشمه‏اى آب زلالست

 نه هر لاله رخى صاحب كمالست

 نه هر برگشته بختى هست فایز

 نه هرگلدسته خوان مثل بلالست

یا :

 بدى زلف سیاهت لیلة القدر

 شب وصلت ز الف شهر بهتر

 هر آن كس یار فایز دید، گفتا:

 «سلام هر حتى مطلع الفجر»

 و زمانى كه به یاد آتش نمرود گلستان خلیل مى‏افتد چه خوب و زیبا مى‏سراید:

 صنم عشق تو همچون نار نمرود

 مرادر منجنیق عشق فرسود

 خلیل آسا رودفایز در آتش

 تو«قل یا نار كونى برد» كن زود

 و باز هم متأثر مى‏شود از آیات قرآن در این دوبیتى:

 دو گیسوى تو جانا لیلة القدر

 بیاض گردن تو مطلع الفجر

 ملایك تهنیت گویند فایز!

 «شب وصلت زالف شهر بهتر»

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

 از اغلب دو بیتى‏هاى فایز چنان بر مى‏آید كه او شاهنامه فردوسى را عمیقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثیر اشعار شاهنامه قرار گرفته است، اما در این تأثیر پذیرى هیچ گونه اثرى از تقلید خشك و كور كورانه كه در زمان فایز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مى‏بینم مشاهده نمى‏شود. فایز درد زمان را درك مى‏كند كه خود درد مى‏كشد و ریشه آن را مى‏بیند و ترانه هایش كه «بازتاب فرهنگ زمان و دیار اوست» گاهى نرم و روان و همطراز شیرینترین غزلیات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مى‏گیرد در اوج صلابت و سنگینى:

 دل من همچو رستم در عتابست

 چو توران ملك سلم از وى خرابست

 رقیب گرسیوز و فایز سیاوش

 فرنگیس عشق و دل افراسیابست

 یا:

 بتا زلف تو سر از سركشان برد

 به میدان گوى حسن از مهوشان برد

 بت فایز چو رستم پور دستان

 كه در میدان «كشانى» ره كشان برد

 و این دو بیتى‏ها كه از گرفتارى بیژن در چاه ا فراسیاب و فداكارى منیژه و نجات او به دست رستم الهام گرفته است:

 بتا بیژن صفت در چه گرفتار

 منژه وار اگر هستى وفادار

 كمند زلف بگشا چون تهمتن

 توفایز را زچاه غم برون آر

 

 خم ابروست یا شمشیر بهمن

 مژه با نیزه یا تیر تهمتن

 بت فایز منژه سان به یكبار

 به چاهم در فكن مانند بیژن

 واین دو بیتى كه اشاره به فتح هفتخوان رستم مى‏كند و ره یافتن در كوى دلبر را به هفتخوان تشبیه كرده است:

 به دل گفتم مرو در كوى دلبر

 ره خود گیر از این سوداتو بگذر

 دل فایز مگر تو پور زالى

 كه داراى تاب جنگ هفت لشكر؟

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 13 دی 1387  08:31

«پرى دیدى پریشان شد» خیالت؟

 پرى رفت!

 پرى با تو بدى كرد؟

 بیابان گرد مجنونم

 پریشان مرد صاحب درد!

 عمو! هم روستا! فایز!

 غم سنگین،

 غم تلخت،

 همین بوده؟

 چه شیرین بود

 - اگر این بود

 پرى،

 بود آخر،

 این خود حیرت‏انگیز است

 نشان عصمت دور و دیار تو

 نشان آن كه باور داشتند افسانه را مردم

 پرى

 - كه رمز پاكى بود

 بود آرى

 پرى وحشت نمى‏كرد از بشر، از خاك آلوده

 پرى هم به نیاز تن، حصار قدسى نظم پریها را فرو مى‏ریخت

 و با چركین قبایى مهر مى‏ورزید

 و با چركین قبایى نان جو مى‏خورد

 و با چركین قبایى

 - با تو -

 دوست،

 با تو مهر

 با تو قهر..

 و قهر و آشتى، فایز!

 تو مى‏گویى كه شیرین نیست ؟

 عموى چون شقایق وحشى و ناز كدلم،فایز!

 كه غوغایت همه غم بود،

 غم،

 غم،

 غم،

 پرى بد كرد باتو

 بیابانگرد كرد و آشنابادرد

 ولى، هم روستاى، ساده، مثل دشت

 مگر هفت آسمان  عشق جز صحراست؟

 مگر معراج عشق این نیست؟

 مگر مجنون..

 - جنون؟-

 افسوس؟

 پرى بد كرد

 تو رنجیدى

 ولى آخر پرى كه بود

 اینك،

 نیست!

 پرى رفت!

 پرى از جنگل افسانه‏ها هم رفت

 پرى رم كرد!

 پرى مرد!

 پرى، پندار و پاكى را هم از این دیولاخ قحبه پرور برد

 «دل و دوست،

 دل و درد»

 تو چه خوشبخت بودى، مرد!

 چه افسوسى؟ چرا افسوس؟

 دریغا زنده بودى مى‏شنیدى

 كه دهقان جوان،

 آنك

 به دنبال خرلنگان خرما بار پیرش

 چه شیرین، شروه مى‏خواند

 و بذر نغمه‏هاى سوزناكت را

 - كه صحرا را تب شوریدگى بخشید

 كه خننجریست خشم روستا را در جدال عشق

 چه هشیار و صمیمانه

 به پهناى بیابانها مى‏افشاند

 ولنگى خر و فرتوت و طول جاده صحرا و رنج خستگیها را

 چه آسان مى‏كند بر خویشتن هموار :

 «خداوندا دلم از دین برى شد

 اسیر دام زلف اون پرى شد

 پرى دید و پریشون گشت فایز

 پرى رو هر كه دید از دین برى شد»

 درون قلبهاى ساده جاكردن

 و قایق بر شط خون خطر راندن

 مگر،

 فایز

 تو را این حشمت آیین نیست؟

 سرایان در صداى مردم،

 عموجان!

 مگر راز حیات جاودان این نیست!

 پرى رنجید

 پرى بد كرد

 پرى رم كردو دیو...

 اما،

 چه مى‏گویم؟ عمو فایز!

 پرى كه هیچ

 حتى دیو هم رفته‏ست از افسانه‏هاى روزگار ما

 و افسانه...

 - چه گفتم باز؟ -

 كدام افسون؟

 وگر افسانه، حتى نیست

 كه شبهاى سیاه قطبى مارا كند كوتاه

 شكایت نیست

 - كه شوریدگى مرده‏ست -

 محبت نیست

 چرا كه مهرورزى، روسپى بازیست

 و این،

 گویا،

 به قانون پرى، ننگ است

 حكایت،

 هم،

 - كه چه بسیار!  -

 همان تكرار دیگر كونه رنگین نیرنگ است

 چه سودایى؟

 كه سر، این كرم جوش پوك

 پژمرده است

 چه خوفى؟

 كه خطر مرده است

 درختان را هجوم شاخ و برگ هرزه از بالندگى انداخت

 چراكه

 - یك زمان

 باچشمه قریه، تبر مرده‏ست

 غرور؟

 غروبى چند بیش از این

 زیر خاش رفیق خورده سوگندى

 - طلبكارى -

 به ضرب پشت دست زهر خندى، خیس سیلان عرق گردید

 و یك لحظه

 زبانش لال و مژگانش فرو، زانوش سست و...

 گرگ دیده گوسفندى

 ساكت و مسحور

 و آنگاه از فرازى به فرود، از عطسه‏اى بیدار، از خواب دراز غار

 تو گفتى ناگهان معجونى ارمنگیش

 به هوش آورد،

 و پیدا بود

 - مى‏شد دید -

 كه او باضربه مرموز، پندارى

 - مگر در خواب نرم حشمتى،

 شاید -

 جدالى سهمناك و صعب با خود كرد

 و لبخندى

 - جواب زهر خندآنگاه -

 ولبخندى، گره بگشاى بندى

 نمى‏شد دید، اما مى‏شد اندیشید

 آزادى راز سالمندى

 و دو لبخند، بعد از زهر خند، انگار

 حلول دستها، هرم تفاهم، یعنى ا فسونبار پیوندى

 و یعنى،

 شاید:

«رفیق! آماده‏اى؟

 ول كن!

 گذشته‏ها فراموش!

 تو از چنگال وهم، از جادو، از كابوس

 رها گشتى

 ببین!

 فانوس كمناب جزیره كامیابى را

 وگنج كامیابى را

 - كه مى‏دانى

 همانكه راز هوش هوشیاران

 - ما است.

  و مى‏دانى كجا،

 پیداست!

 و آنك!

 سر فرو در آخور سبزخلیج،

 آنك

 هر آن قایق كه مى‏خواهى

 گشوده بادبان، آماده

 هان! برخیز»

 غرورو، این گونه خالى كرد میدان را، عموفایز

 و راز بكر مااینست، عموفایز!

 قبول راز ما با اهتزاز تندباد ماجراها و شگفتیهاش

 و، حكیمانه:

 شگفتى بار تعبیر دگر اینست :

 تمام انتظار من وقوع انفجاریست

 تمام شروه من، شعر من اینست

 امید انفجارى تازه راز سازش من با زمین است

 چرا كه انفجار آشفته مى‏سازد خیالم را

 چراكه فرصت پندار را مى‏گیرد از من

 چرا كه حكمت قهار بى چونش

 سقوط من،

 شكست و ناتوانى غرور من

 دریغ و درد من  از انهدام نیكى و پاكى

 دروغ من

 و درد زخم چركین حقارتهاى من را مى‏برد ازیاد

 چراكه در غریو انفجار و دود تاریكى

 درخشانتر چراغ كاذب اوهام، حتى آفتاب -

 پرتوان گم مى‏شود چون سوزنى نازك

 چرا كه ا نفجار سهمناك ما، رسول نوست

 وباطل مى‏كند سحر رسولان و رسولان قدیمى را

 ومعجزهایش را چون لطیفه‏هاى شیرینى

 به سخره، خنده‏افزارى... عموفایز!

 پرى بد كرد؟

 پرى رفت؟

 تورا، تنها؟..

 و با انگشت چون مى‏رفت -

 بیابان را نشانت داد؟

 تو هم رفتى؟

 كنار قریه‏هاى آشنا، بیگانه بگذشتى؟

 واز چاهابها از دلوهاى سبز آب سرد نوشیدى؟

 و دخترهاى بازیگوش

 جنونت را به سنگ هایهو بستند؟

 و از احساس مرموزى

 نشد پاى گریزت، یكنفس سنگین؟

 توهم رفتى؟

 میان تپه‏ها و سدرهاى جنگلى رفتى؟

 میان نخلها رفتى؟

 كنار مزرعه، باغ بنفش داس را دیدى؟

 وگاوآهن

 - امید سبز صحرا را -

 نخواندت شعر راندن؟

 شعر رستن؟..

 تورا چیزى نكرد اندوهگین، فایز؟

 صداى آشنایى، بانگ پایى نیز نشنیدى

 كه آرام از كنارت بگذرد،

 كه دور گردد؟

 هیچ؟

 تو باز اندوهگینى كه پرى رفت

 ولى من انتظار انفجارم باز

 كه این احساس پر اشك،

 - نیاز بازگشتى دیرو ناممكن -

 نیاز آب سرد از دلو نوشیدن

 نیاز كم شدن در وسعت وهم بیابان را، فرو بلعید

 وسرمستم كند زان باده مسموم ویرانگر

 عمو، فایز!

 نگاه كن، قایق آماده‏ست

 مرا مى‏خواند از دریا

 «جزیره كامیابى‏ها..»

 عمو فایز!

 برادر زاده رادریاب

 مخوان دیگر،

 مخوان دیگر،

 مخوان...

 منوچهرآتشى

منبع:سایت ایران فایز - برگرفته از کتاب ترانه های فایز دشتی / عبد المجید زنگویی


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 28 آبان 1387  01:29

محمد علی دشتی متخلص به فایز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان از توابع شهرستان دشتی دیده به جهان گشود.تحصیلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زیر نظر مدرسین مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد یکی از مشایخ آن ولایت که در زبان و ادبیات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شیخ احمد فرزند شیخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصیل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترویج علم بود و کتابت می کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستایی نزدیک به خورموج) تبعید کردند. به هر ترتیب فایز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1298 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات یافت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصیتش به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.


شرح حال زندگی فایز:

فایز کسی نیست که بشود او را فراموش کرد و از ذهن خود پاک کرد. اگر روزی این اتفاق بیفتد ما هویت خود را از دست داده ایم. همیشه ملتی موفق و پیروز است که از گذشتگان خود الهام بگیرد و آنها را پاس بدارد. فایز هم جزی از گذشته این مرز بوم است و مایه افتخار یک ملت بوده و هست. ایشان در زمانی می زیسته که ظلم خان ها بیداد می کرده و شرایط زندگی بسیار سخت بوده است. فایز برخاسته از دل جامعه درد کشیده و مظلوم بوده و تحمل زندگی در آن مناطق بسیار سخت و طاقت فرسا بوده است به دلیل آفتاب سوزان و گرمای شدید در تابستان و سرمای وحشتناک در زمستان و قحط سالی که همیشه گریبان گیر این مردم بوده و جنگهایی خواسته و ناخواسته که باعث مرگ میر زیادی می شده است.فایز با آن روح لطیف و سرشار از عشق نمی توانسته این فضای حاکم بر جامعه خود راتحمل کند به خاطر همین به شعر متوسل می شود. یکی از نمونه های بارز شخصیتی او این بوده که کاملابا تن پروری و تنبلی مخالف بوده و خود یک کشاورز درد کشیده و زحمت کش بوده است. فایز در تمام طول زندگی خود عاشق بوده و عاشق از دنیا می رود. شعر های فایز از دل برخاسته و ناچار بر دل می نشیند. ایشان که شاعری فرهیخته و با سواد بوده هیچوقت در مدح هیچ خانی شعر نمی گفت و به همین سبب مورد غضب خان دشتی قرار گرفت و ایشان را تبعید کرد و در همان جا به دیار باقی شتافت.

 

** کردوان / برد خون /  خورموج مناطق و روستا های استان بوشهر هستند
__________________

شروه و شروه خوانی

"شروه تنها به آواز محلی  دشتی گفته میشود كه برای خواندن آن از ترانه های فایز و گاه دوبیتی های هم وزن آن استفاده میشود." (1)
موسیقی "شروه" با مقدمه ای شروع میشود كه متن اشعار آن از مولوی است. متن اكثر ترانه های بوشهر و اطراف آن امروزه از اشعار دو شاعر معروف محلی به نام زایر محمدعلی كردوانی معروف به "فایز" استفاده میشود.
تاریخ موسیقی بوشهر مانند دیگر شهرهای سرزمین مان ایران تا زمان كمی قابل تعقیب و بررسی است و موسیقی مذهبی بویژه موسیقی ای كه در ایام سوگواری در بوشهر انجام می پذیرفت اهمیت بیشتری نسبت به موسیقی محلی داراست و آوازهای شام غریبان در بوشهر، خورموج و كنگان از یك بستر سرچشمه میگیرند.
بی گمان بوشهر و موسیقی اش را بدون حضور اشعار فایز نمیتوان بررسی كرد. در بوشهر و اطراف آن فایز جزیی از زندگی روزمره مردمی است، دو بیتی ها و شیفتگی شعر وی كه از ویژگی ژرف احساسی اوست، او را از تمامی شاعران روستایی مجزا میسازد.
فایز دشتی را در حقیقت میتوان بنیانگذار شعرهای فولكلوریك و ادبیات عوام و بومی محسوب كرد و او را با احساس ترین شاعر عوام و مردمی خواند و اگر گاهی در اشعار فایز، قافیه و وزن مختل است بر او ایرادی نیست، زیرا كه محتوای دوبیتی های وی از بس پرمعنا و پراحساس است جز اهل فن، كمتر كسی متوجه ی نقایص شعرهایش میشود. محمدعلی فایز شبان دشت های دشتی، بی گمان از چهره های درخشان ادب مردمی ایران است. هر چند او در زمره ی شاعران بی شناسنامه محسوب میشود، اما، گمنامی اش نه چندان است كه بر احساس لطیف و ذوق سرشار شاعرانه اش سرپوش بگذارد و نام و اشعارش را در خاطره ها، به دست فراموشی بسپارد.

 

مردمان دلسوخته ی دیار جنوب با دوبیتی های سوزناك فایز پیوندی ناگسستنی دارند و در دیار دشتی كمتر چوپانی را میتوان یافت به هنگامی كه رمه اش در حال چراست، دوبیتی های فایز را زیر لب زمزمه نكند. دوبیتی های پرشور و شورانگیز این شبان دشتهای داغ دشتی، در لطافت و سوز كلام، گاه با بهترین دوبیتی های "بابا طاهر" برابری میكنند و پهلو میزنند.
دوبیتی های فایز غالبا رنگ و بویی روستایی دارند و صفا و صمیمیت روستا، عظمت و شكوه دشتهای دشتی، خورموج، بندر دیر و . . . در اشعار وی موج میزند.

خبر آمد‌ كه دشتی ما بهاره
زمین از خون فایز لاله زاره
خبر بر دلبر زارش رسانید
كه فایز یك تن و دشمن هزاره
 
نمونه دوبیتی های فایز دشتی :

نــه هــر بالانشینی مـاهتـاب است

نه هر خاك و گلی در خوش آب است

نــه هـر كس شعر گوید فایز است او

نــه هـرتـركـی زبان افراسیاب است


اگـر دانی كه فردا محشری نیست

سؤال و پرسش و پیغمبری نیست

بـتاز اسـب جـفا تـا می توانـی

كه فایز را سپاه و لشكری نیست
 
درباره ی شرح احوال خصوصی و زندگانی فایز گفته میشود كه از كلانتران و بزرگان قریه "زیارت" دشتی به شمار میرفته و بازوانی توانا، اندامی زیبا، بیانی گیرا و كلامی مجلس آرا داشته است، آنچنان كه همه ی آشنایان مشتاق مصاحبش بوده اند. بسیار كوچك بود كه پدرش را از دست داد و از همان زمان ــ با مرگ پدر ــ تحت سرپرستی و مراقبت مادرش قرار گرفت. مادر در پرورش پسرك یتیم خود تلاش بسیار كرد. و از حق نگذریم كه محمدعلی نیز چون به سنین رشد رسید، كمر به خدمت مادر پیر و فرتوت خویش بست و بیشتر اوقات جوانی محمدعلی به نگهداری و مراقبت و خدمت از مادر سالخورده اش گذشت.
سینه های پاك مردم روستا، در حقیقت جایگاه دیوان اشعار اوست و اگر فایز شهرتی به دست آورده حاصل علاقه و شور و شیفتگی مردم نسبت به اشعار وی بوده و هست . . . شماره دوبیتی های فایز به درستی معلوم نیست، در برخی جزوه ها تعداد دوبیتی های این شاعر را به تفاوت بین 134ــ 279ــ 282ــ 332 ذكر كرده اند.
 
اشعار فایز شعرهایی حسی و عاطفی است که مملو از عشق و عرفان است
مفسر قران بوده و به کتب پیشنیان خود همچون فردوسی و حافظ اشنایی کامل داشته است و از آنها الهام گرفته در اشعار فایز به شعرهایی برمیخوریم که نشان میدهد ایشان از چه سطح عرفانی و سواد بالایی برخوردار بوده است.البته باید این را بگوییم که فایز دشتی از شاعران بزرگ ایران زمین همچو فردوسی الهام گرفته و ما در اشعار او هیچوقت تقلید کور کورانه نمیبینیم به چند نمونه از اشعار او توجه فرمایید.
در ترانه های فایز با چشم اندازها و رگه های ناب عرفانی روبرو میشویم کر تا اعماق روح بشری اثر می گزارد وقتی که میسراید:
خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگدل کردش پشیمان
ندانست عید فایز آن زمانست
که گردد در منای دوست قربان

برای فایز دشتی مرگ یک نقطه اغاز برای رسیدن به خدای خود بود و از مردن هیچ هراسی به دل راه نمی دهد و یا این شعر او:
پس از مرگم نخواهم های هایی
نه فریاد و نه افغان و نوایی
بگوید گشته فایز کشته دل
ندارد کشته دل خون بهایی


به راستی که فایز به راه حق رفت و جان سپرد و وقتی انسانی در راه حق جان دهد گریه شیون معنایی ندارد.
بسیار حق دارد که گهگاه دچار سرگردانی روشنفکرانه ای میشود چرا که پایان راه برایش نامعلوم است
و پیوسته مانند همه با دلهره و اضطراب دست به گریبان است.
مرا تن زورق است و ناخدا دل
در این زورق بود فرمنروا دل
رسد فایز به ساحل یا شود غرق
نمی دانم می برد ما را کجا دل
متفکران و اندیشمندان همیشه با اندوه و غم روبرو هستند چیزی که در اشعار فایز زیاد دیده میشود غمی بی پیایان وقتی که میسراید:
در این دنیا بسی اندوهناکم
که از مردن نباشد هیچ باکم
یقین روز ازل تقدیر فایز
به آب غم عجین گردیده خاکم
و قتی که ز هجران سر میدهد و مینالد هجران او نه از دوری یار زمینیش است بلکه ازجای دیگر نشات می گیرد :
خبر داری به من هجران چها کرد
دلم را ریش و جانم مبتلا کرد
ز مردم عشق تو پوشیده فایز
ولی شوق تو رازش بر ملا کرد
شعر فایز، شعر فاطفی است، پر از احساس غربت و غربت زدگی که البته این موضوع تازه ای نیست زیرا همه شاعران واقعی دردیار خود و در زمان خود غریب بوده و هستند.

فایز شاعرى كم تجربه و كم اندوخته نبوده لكن به تمام جریانات ادبى زمان خود واقف نبوده است و چنان كه پیداست فقط معدودى از دیوانهاى شعراى سلف خود را دیده است. امااز اغلب دو بیتى‏هاى فایز چنان بر مى‏آید كه او شاهنامه فردوسى را عمیقا مطالعه كرده و گاه تحت تأثیر اشعار شاهنامه قرار گرفته است، و در این تأثیر پذیرى هیچ گونه اثرى از تقلید خشك و كور كورانه كه در زمان فایز و در عصر بازگشت دوره ادبى ور كود شعرى مى‏بینم مشاهده نمى‏شود. فایز درد زمان را درك مى‏كند كه خود درد مى‏كشد و ریشه آن را مى‏بیند و ترانه هایش كه »بازتاب فرهنگ زمان و دیار اوست« گاهى نرم و روان و همطراز شیرینترین غزلیات و زمانى رنگ شعرى حماسى به خود مى‏گیرد در اوج صلابت و سنگینى:


دل من همچو رستم در عتابست

چو توران ملك سلم از وى خرابست

رقیب گرسیوز و فایز سیاوش

فرنگیس عشق و دل افراسیابست
 
دو بیتی های ا فایز دارای ریتم های مختلف و گاه غافلگیر کننده است برای نمونه به ریتم این دو بیتی توجه کنید

قدت گل، قامتت گل، كفش پاگل

سخن گل، معرفت گل، مدعا گل

به گل چیدن برون شد یار فایز

سرو گردن گل و نشو نما، گل

استعارات و تشبیهات و تصویر سازی در شعر فایز زیبا و دل نشین است
مثلا در این نمونه تشبیهات او به حروف الفبا ست که بسیار هنرمندانه است :

 

سر زلف توجانا لام و میم است

چو بسم الله الرحمان الرحیم است

به هفتاد و دو ملت برده حسنت

قدم از هجر تو مانند جیم است
 
فایز باتظاهر، ریا، بیكارگى و تن پرورى به شدت مخالف بوده و ریاكاران و تن پروران را سرزنش مى‏كرده است. گروهى از طلبه در »بردخون« كه در زمان فایز دار العلم كوچكى بوده فقط به درس خواندن و تن پرورى و خورد و خواب مى‏پرداخته‏اند و بدین بهانه از كار و كوشش سر باز مى‏زده‏اند، این تنبلى و تن پرورى و بى توجهى آنان به كار و كوشش نفرت و خشم فایز را كه به زبان و صرف ونحو عربى هم تسلطى داشته نسبت به آنان برانگیخته و سبب مى‏شود كه این قطعه شعر ملمع را بسراید:

ایها الطلاب ناموا فى بیوت

- واسكنوا فى دار كم كالعنكبوت

فاذكروا اشعار باقر دائما

- لاتقولوا كان زید قائما

مدرسه باید كه تن لاغركند

جسم را افسرده، رخ اصفر كند

مدرسه كى زیبد این نابخردان

جاى اینان است اصطبل خران
 
 
 
  چند تا نکته رو بگم :

1) اگر کسی با اشعار بابا طاهر عریان و فایز آشنا باشد این را متوجه میشود که گاهی اوقات تشخیص اشعار این دو شاعر سخت است چون سبک این دو شاعر شبیه به هم است

2)فایز شاعری بی نام و نشان است و از زندگی ایشان اطلاعات دقیقی در دست نیست همچنین در مورد زندگی ایشان افسانه ها و قصه های زیادی ساخته شده است

 

من اینجا فقط شعر های فایز رو میذارم و به زندگی ایشون زیاد نمی پردازم
 
 
 

اگر خواهی بسوزانی جهان را
رخی بنما بیفشان گیسوان را
بت فایز اشارت کن به ابرو
بکش تیغ و بکش پیر و جوان را
 
 
به سیر باغ رفتم باختم من

نظر بر نو گلی انداختم من

الهی دیده ی فایز شود کور

که دلبر آمد و نشناختم من
 
 

 

خداوندا دلم از دین بری شد
اسیر دام زلف آن پری شد
پری دید و پریشان گشت فایز
پری رو هر که دید از دین بری شد

 

به بالا بنگری مهتاب بینی
گل خوشبو کنار آب بینی
برو فایز سزای تو همین بود
پری مثل مرا در خواب بینی
 
مریضی کز جدایی گشته بیمار
علاجش چیست عناب لب یار
همین باشد علاج درد فایـــــــز
مکش زحمت طبیبم را میازار
 
 
 
مه بالا نشین پایین نظر کن
به مسکینان کلامی مختصر کن
بتا فلیز غریب این دیار است
محبت با غریبان بیشتر کن
 
دلم ای کاش بیرون میشد از تن
دریغا دست بر می داشت از من
کسان دارند فایز دشمن از دور
من مسکین بود در خانه دشمن
 
دل از من چشم شهلا دلبر از تو
لب خشکیده از من کوثر از تو
بنه بر جان فایز منت از لطف
سر از من سینه از من خنجر از تو
 
نسیم امشب عجب دفع غمی تو
یقین دارم نه از این عالمی تو
شمیم زلف یار فایز ستی
و یا زانفاس ابن مریمی تو
 
ز دستم رفتی ای حور بهشتی
مرا در دوزخ هجران بهشتی
نگفتی فایزی هم داشتم من
بریدی بی سبب تخمی که کشتی
 
اگر ماهی به زیر ابر تا کی؟
مسلمانی به دین گبر تا کی؟
اگر دانی که فایز کشتنی هست
بکش ای بی مروت صبر تا کی؟
 
سراغ جان جانان از که پرسم؟
نشان ماه کنعان از که پرسم؟
چو اسکندر به ظلمت رفت فایز
گذار آب حیوان از که پرسم؟


خیال کشتن من داشت جانان
کدامین سنگ دل کردش پشیمان ؟
نداند عید فایز ان زمان است
که گردد در منای دوست قربان
 
مرو ای جان شیرین از بر من
توقف کن که آید دلبر من
بده فایز به تلخی جان شیرین
که جانانت بگیرد سر به دامن
 
نه هر چشمی ز جسمی میبرد جان
نه هر زلفی دلی سازد پریشان
نه هر دلبر ز فایز میبرد دل
رموز دلبری سری است پنهان
 
مخوان مرغ سحر ترسم که دلدار
شود آن نازنین از خواب بیدار
ز بال خود حجابی کن به رویش
که تا شبنم نیفتد بر رخ یار


 یارم به یک لا پیرهن،
خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن
، مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن
، اندر حریم یار من

ترسم صدای پرپرت
، از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل
بهر نگارم دوختم

بس که لطیف است آن بدن
ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه
پا درحریم یار من

ترسم صدای پای تو
از خواب بیدارش کند
 
 
 
زما آن چشم و ابرو میبرد دل
لب و دندان و گیسو می برد دل
بت فایز ز وضع طرز و رفتار
نه من دل داده ام او میبرد دل


حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود
ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را
 
 
 
به گلشن تا زگل نام و نشانست

حدیث بلبل و گل در میانست

جهان تا هست ذکر شعر فایز

میان دوستان این داستانست
 

اگر صد تیر ناز از دلبر آید

مکن باور که آه از دل براید

پس از صد سال بعد از فوت فایز

هنوز آواز دلبر دلبر آید


 

جوانی هست چون گنجی خداداد

خوشا آن کس که این گنجش خداداد

برو فایز که این گنج از تو بگذشت

مزن دیگر تو از دست خدا داد

 

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فایز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

 

کنم مدح خم ابروت یا روت

نهم نام لبت یاقوت یا قوت

یقینم هست فایز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت
 

خبر از دل ندارم نیست یا هست

برید از ما و با دلدار پیوست

گله از دل مکن فایز که پیری

تو را از پا فکند رفت از دست
 
 
اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوریت رنجورم ای دوست

جدا فایز زتو نز بی وفایست

خدا داند که مجبورم ای دوست
 

مرا در پیش راهی پر زبیم است
از این ره در دلم خوفی عظیم است
برو فایز میندیش از مهابت
که آنجا حکم با رب رحیم است
 
دلا نتوان به زلفش آرمیدن
از این زنجیر بهتر پا كشیدن
تو اى فایز! مكن بازى به زلفش
كه این مار آخرت خواهد گزیدن
 
نمى‏بینم ز مردم آشنایى
نمى‏آید ز كس بوى وفایى
مده فایز! به وصل گلرخان دل
كه آخر مى‏كشندت از جدایى
 
 
سر زلف تو آشوب جهان شد
اسیر زلف تو پیر و جوان شد
هنوزم اول دنیاست، فایز!
كه بر پا فتنه آخر زمان شد
 
 
 
خبر دارى به من هجران چه ها كرد؟
دلم را ریش و جانم مبتلا كرد
ز مردم عشق تو پوشیده فایز
ولى شوق تو رازش بر ملا كرد
 
نخستین‏بار باید ترك جان كرد
سپس آهنگ روى گلرخان كرد
نباید در طریق عشق، فایز!
حذر از خنجر و تیر و سنان كرد
 
نسیم! آهسته آهسته سحرگاه
روان شو سوى یار از راه و بیراه
بجنبان حلقه زنجیر زلفش
ز حال زار فایز سازش آگاه
 
جفا از تو بتا! خون خوردن از من
ز تو جور و تحمل كردن از من
تو را با گریه فایز چه مطلب؟
دل از من، دیده از من، دامن از من
 
دلم تنگه چو میناى شكسته
كه یارم با رفیق بد نشسته
همه گویند كه فایز تار بردار
صدا كى مى‏دهد تار شكسته
 
سحر از بس كه نالیدم زهجران
بر احوالم ترحم كرد جانان
خرامان مو پریشان سویم آمد
به فایز بست از نو عهد و پیمان
 


قلم آور كه بنویسم كتابى
به پیش دلبر عالى جنابى
تو فایز مى‏كشى فردا چه گویى
قیامت مى‏شود آخر حسابى
 
به زیر زلف مشكین عارض یار
نمایان چون قمر اندر شب تار
چنان جلوه كند بر چشم فایز
كه زاغى برگ گل دارد به منقار
 
خودم اینجا دلم در پیش دلبر
خدایا این سفر كى مى‏رود سر
خدایا كن سفر آسان به فایز
كه بیند بار دیگر روى دلبر
 


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   

محمد علی دشتی متخلص به فایز دوبیتی سرای قرن سیزدهم، در سال 1250 ه ق در روستای کردوان دشتی در استان بوشهر به دنیا آمد.بی گمان او بعد از بابا طاهر همدانی شاعر قرن پنجم از بزرگترین و معروفترین دوبیتی سرایان ایران است.پدرش مظفر فرزند حاج درویش نام داست که از روستای کردوان بود و نسل اندر نسل ریاست این روستا را عهده دار بودند.و همچنین سلسه نسب فایز به فارس بن شهبان یکی از مشایخ آل برنجه میرسد. مقدمه کوتاهی بود در مورد زندگی ایشان و اصل نصبش حال بعضی ها او را به اشتباه دشتستانی می نامند .

در حالی که فایز اهل دشتی بوده است نه دشتستان.چه مرکز دشتستان برازجان و مرکز دشتی خورموج.و بین دشتی و دشتستان نیز تنگستان قرار گرفته است. و در هیچ دوره تاریخی دشتی زیر نظر دشتستان نبوده است که بعضی ها به اشتباه این را ذکر می کنند.

 کسانی که فایز را اهل دشتی خوانده اند و نه دشتستانی

دکتر سید جعفر حمیدی در کتاب فرهنگنامه بوشهر

 عبدالمجید زنگویی در کتاب ترانه های فایز که جامع ترین کتاب در مورد زندگی و شعر فایز است و در همه ی کتابفروشیهای کشور تحت عنوان «ترانه های فایز» به کوشش عبدالمجید زنگویی یافت میشود.

 علی باباچاهی در کتاب شروه سرایی در جنوب ایران

 دکتر سید احمد کازرونی در کتاب بوشهر شهر آفتاب و دریا

مصطفی فخرائی در کتاب فایز دشتی

 دکتر مشایخ و قاسم یاحسینی در کتاب فایز دوبیتی سرای جنوب

 منوچهر آتشی در چند شعر به یاد فایز

برگرفته شده از کتاب فایز دشتی مولف:مصطفی فخرایی و استاد هاشمی زاده

منبع:وبلاگ تاریخ دشتی

http://fayez1.blogfa.com/


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 خرداد 1388
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :3  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
آخرین پست ها

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دوازدهم)..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دوبیتی هایی از فایز دشتی..........چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری یازدهم)..........شنبه 19 اسفند 1391

کد پیشواز شروه ایرانسل..........یکشنبه 8 بهمن 1391

.............یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود چاووشی..........یکشنبه 7 آبان 1391

برای فایز..........یکشنبه 7 آبان 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری دهم)..........شنبه 6 آبان 1391

فروش اینترنتی مجموعه "شروه های محلی استان فارس"..........جمعه 5 آبان 1391

فایز دشتی..........سه شنبه 25 مهر 1391

فروش DVD "چهل ساعت شروه از چهل شروه خوان" ..........یکشنبه 16 مهر 1391

فایز دشتی..........جمعه 15 اردیبهشت 1391

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری نهم) ..........سه شنبه 6 دی 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هشتم) ..........جمعه 15 مهر 1390

زندگی نامه فایز دشتی ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دیوان اشعار فایز ..........چهارشنبه 13 مهر 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری هفتم) ..........دوشنبه 24 مرداد 1390

مراسم بزرگداشت نوه فایز دشتی در شهرکاکی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

درگذشت آخرین بازمانده فایز دشتی ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

شروه دشتی ثبت ملی شد ..........پنجشنبه 6 مرداد 1390

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری ششم) ..........جمعه 24 تیر 1390

دوبیتی هایی از فایز دشتی ..........جمعه 24 تیر 1390

کلاخا یاد محدو یاد محدو ..........جمعه 24 تیر 1390

دانلود کتاب جامع الکترونیکی "فایز دشتی" ..........پنجشنبه 21 بهمن 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری پنجم)..........یکشنبه 26 دی 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 26 دی 1389

دانلود شروه های دلنشین دشتی (سری چهارم)..........پنجشنبه 27 آبان 1389

دانلود شروه دلنشین دشتی با صدای ماندگار افسر شهیدی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

فایز دشتی..........یکشنبه 24 مرداد 1389

همه پستها